641
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 12:34
هیچوقت نفهمیدم چرا دیگر با تب و تاب عاشق نشدم. شاید دلیلش رنج زیادی باشد که از بابت عشق و جدایی کشیدم. شاید چون بزرگ تر شدم و محتاط تر. شاید دوره درمان به من کمک کرد تا هم اعتماد به نفس بیشتری پیدا کن
642 (اعتراف نوشت، بدون سانسور)
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 12:34
گاهی وقتا که با امین بیرون میرم، تو چشماش نگاه میکنم حرف میزنیم؛بدجور دلم میخواد بغلم کنهتو چشماش نگاه میکنم و باهاش حرف میزنم، اما تو ذهنم دارم بهش میگم لعنتی منو ببوسخصوصا وقتی دستمو میگیره و از احس
643
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 12:34
چرا کارم جور نمیشه؟؟؟؟خسته شدم...مامانم چندجا سپرده که برام کار پیدا کننبه آدمای مهمی گفته. اگه بشه چقدر خوب میشه...خــــســـــــــــته شدم از این روزام... روزای خوب عمرم که دارن هدر میرن...
644
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 12:34
دیشب با امین قرار داشتمرفتم باهاش حرف زدمگفتم اونقدر همه چیز عجیب و غریب گرون شده که نمیشه یه زندگی ساده رو استارت زد.ظلمه در حق مامانم که بخواد وسیلههای زندگی رو برام بخره وقتی یه یخچال معمولی شده س
645
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 12:34
حدود یک ماه پیش مامانم از طریق یه گروه تلگرام که سفارش خرید میگیرن از سایتای خارجی که برای ما ایرانیا خدمات ارائه نمیدن یه جفت کفش خریدم. توی این گرونی ارز کفشم ۴۸۰ تومن شد که خب برای کفش اسپرت قیمت خ
631
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
مامانم میگه نه، هنوز ندیده میگه نه میگه خونه نداره، همش داره با موردای قبلی مقایسه میکنه، همش با علیرضا مقایسه میکنه... کی خانوادهها اجازه دادن اونکاری که میلمونه انجام بدیم که این یکیو بذارن؟!... کلا عادت کردم خودم نباشم، هرکاری بقیه میگن باید انجام بشه... اما یکشنبه امین میگه قرار بذاریم با مامانم...
632
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
من امین رو خیلی دوست دارم حالا میخواد موهاش کم باشه، ریخته باشه، وضع مالی آنچنانی که مامانم انتظار داره نداشته باشه، هرچی که هست من دوستش دارم... حرفای مامانم قلبمو له میکرد، خرد میکرد... حالم بهم میخ
633 (پیوست پست 627)
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
خب بنویسم از علیرضا: متولد هفتاده، هفت هشت ماهی از من کوچیکتره. وضع مالی خیییلی خوبی دارن، موقعیت اجتماعی خوبی دارن. پدرش از اون شناخته شدههای شهرشونه. سن پدر مادرش یه مقداری زیاده، بچه آخر خانوادهس
634
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
آره آره آره دلم میخواد چشم سفید باشم، دلم میخواد خیرهسر باشم... دلم میخواد قرارای تند تند با امین داشته باشم، دو روز پیش رفتم پیشش، امروز هم میرم پیشش... وقتی کنارش میشینم خوشحالم، شادم. پرانرژی میشم
636 (پیوست پست 627)
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
امین: متولد خرداد ۶۵، توی یه شرکت هولدینگ کار میکنه. قبلا توی کارش ورشکست شده. ماشین داشته فروخته. الان ماشین نداره. خونه نداره. پدرش راننده آژانسه. پسر خوش اخلاقیه. پرانرژیه خیلی با احترام با همه صحب
637
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
چرا آخه؟! اتفاقا سن مناسبی نیست پونزده سالگی برای اینکار!!! یه بچه پونزده ساله چه میفهمه؟! همینه که کثافت داره از جامعه بالا میره، چون هیچ چیزی سرجای خودش نیست...
640
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 12:12
سرم به شدت درد میکنهکدیین و ژلوفن هم نتونستن کاری کننتا ساعت ۱۲ ظهر خوابیدمبه صورت منقطع، خوابیدم بیدار شدم.الان داره سرم منفجر میشه. پا شم برم یه کاپوچینو درست کنم بخورم
828
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 9:26
بچه خواهرم تمام زندگی من شده... عااااشقشم. هیچ چیزی رو توی دنیا مثلش دوست ندارم. فوقالعادهست این بچه. حرف زدنش وای... نگم از حرف زدنش...
625
-
تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 13:19
یکی از داروهای موهام کمیابه، یعنی اینکه خارجیش پیدا نمیشه. اصلیترین داروم. یه آمپوله که تزریق میشه جاهایی که مو ریخته، کورتونه. امروز موفق شدم پیداش کنم. دوتا آمپول بهم داد آقای دکتر داروخانه، خدا خی
624
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 0:20
دیروز رفتم دکتر برای موهام، دوباره یه سری دارو نوشت. چهار دی تزریق مجدد دارم توی سرم. گفت باید ماهی بار تزریق انجام بشه. و در صورت نیاز مصرف کورتون هم شروع بشه. یک دوره کورتون خوردم. باید پیگیر بشم برای موهام تا به نتیجه برسم. دوباره نزدیک بود بزنم زیر گریه اما خودمو کنترل کردم... خیلی تلخ و دردناکه...
622
-
تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 0:03
امروز تولدمه... تولدم مبارک... 28 سالم شد
621
-
تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 13:15
ساعت یازده شب حرکت کردیم به سمت ماهشهر. توی اون جادههای غریب هوا بارونی و مه. توی دلمون خون. چشممون اشک، دلمون آشوب... یه بچه دو ساله تمام دنیاش مادرشه، کی پوشکشو عوض میکنه، چطوری بهش غذا میدن، کی به
620
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 23:39
دوستش اومد سگ رو برد بچه خواهرم همش میگفت بابا، هی میپرسید بابا کجاس؟ از وقتی رفته بودیم آبادان همش سراغ باباشو میگرفت. فردای روزی که سگو برد خواهرم بهم گفت سروناز به فلانی پیام بده بگو بیاد ببینش. من
619
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 11:37
حدود دوهفته پیش رفته بودیم آبادان، خواهرم هنوز اون مشکلی که داشت با زندگیش ادامه داره. شوهرش خیانت میکنه بهش، وخب هر انسانی هر چیزی رو میتونه تحمل کنه به جز خیانت... خونه مال خواهرمه، هرچی طلا داشت فر
618
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 10:19
خب از اونجایی که روزای بد آدم هم مثل روزای خوشی میگذرن، تا حدودی از اون جهنمی که توش بودیم گذر کردیم و خدا رو شکر میکنم که وقتی روزای سختی میگذره، آدم که برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه به روزایی که گذشته، با تعجب به خودش میگه این من بودم که با این لحظههای تلخ دست و پنجه نرم کردم؟!! خدا خیلی صدات کرد...