517
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 22:42
مامان آب پاکی ریخت رو دستم... برای لاتاری... وسلام... میترسه، نگرانه. حق داره البته. اگه برنده بشم، بچهش تک و تنها بلند شه بره اووووون سر دنیا، که یه بار بخوان پرتش کنن بیرون یه بار دیگه نظرشون عوض بشه... کاملاً بهش حق میدم. بهم میگه اگر برنده بشی با اینکه میدونم زندگی خیلی بهتری خواهی داشت، حداقل ا...
502
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 10:59
با مامانم رفتیم سینما خانه دختر دیدیم. خوب بود، بد نبود. به نظرم تموم شدنش یه جوری وگرنه بقیش خوب بود. قبل از اینکه سانس شروع بشه با مامان یه چرخی توی چارباغ زدیم، دیگه نرسیده به سینما بودیم که یه زنی از روبرو اومد به مامانم گفت خانم گردنتو بپوشون. ه
503
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 10:59
[unable to retrieve full-text content]برا همینه که میگم مامانم اعتماد به نفس منو ازم گرفته. همیشهی خدا همین بوده.
504
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 10:59
[unable to retrieve full-text content]تف به اجبار تف به تحمل کردن زوری ای خدا...
493
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 1:20
خستهام... دلم یه آرامش طووووولانی میخواد دلم میخواد فکرم از همه چیز خالی بشه نگرانی و استرسی نداشته باشم. کاش زندگی اینقدر سخت نبود کاش میشد خیلی راحت به تمام چیزایی که میخواستیم و واسشون تلاش کردیم برسیم. کاش میشد عاشق بود... دلم عشق میخواد.
494
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 1:20
[unable to retrieve full-text content]مسافرم... خدا کنه کارم به خیر و خوبی با نتیجه بالا تموم بشه...
490
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 20:29
[unable to retrieve full-text content]خدایا راهی بذار جلو پام... چیکار کنم من؟! از همه بریدم... خدایا کمکم کن... خدا کمک کن لحظههای آخره... xa0
491
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 20:29
مامانم میگه آدم همیشه تو سختیها ساخته میشه. میگه تو داری پخته میشی با این فشار و سختی که داری تحمل میکنی. خدایا امیدم فقط و فقط به خودته... کمک کن
479
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 12:11
[unable to retrieve full-text content]اصلاً با ۱۱ نمیتونم ارتباط برقرار کنم یهو وای فای خودش وصل میشه. این کارا چیه آخه؟! هنوز که هنوزه نتونستم حتی یه قدم به جلو بردارم!!
480
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 12:11
حس نوشتن دیگه نیست حوصلهم نمیشه بیام زندگیمو بنویسم یعنی حوصله زندگیمو ندارم هم دلم میخواد دیگه ننویسم هم نمیتونم فعلاً حوصله ندارم...
472
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
من چقدر تلاش کردم برای زندگیم، دست و پا زدم، توی خونه نشستم توی وقتی همه پی گشت و گذار بودن.اما چی شدم؟! یه کارشناس ارشد بیکار که نشسته توی خونه و عرضه هیچ کاری نداره... اون موقع که صبح ساعت پنج بیدار میشدم تا ساعت دوازده شب درس میخوندم برا کنکور، بقیه دنبال دوست پسر پیدا کردن بودن. وقتی دانشگاه قبو...
473
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
[unable to retrieve full-text content]تحقير شدم له شدم اما هيچي نگفتم بازهم معذرت خواهي كردم. مجبور بودم... آدم براي ادامه مجبوره هرچيزي رو تحمل كنه
474
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
[unable to retrieve full-text content]از استرس و دلشوره و نگراني خواب به چشمم نمياد دلم آشوبه... چقدر دارم حرص و جوش ميزنم... آخ خدا پودر شدم زير اين همه فشار و استرس...
475
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
[unable to retrieve full-text content]هي گوشي رو ميذارم كنار كه خوابم ببره اما نميشه دارم از استرس سكته ميكنم
476
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
[unable to retrieve full-text content]با آقاي مهندس صحبت كردم يكم آرومتر شدم. از استرسم كم شد...
477
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
درسته كه اونجور كه انتظار داشتم از زندگي پيشنرفت، اما دليل نميشه منم ادامه ندم بايد محكم قدم بردارم.xa0 بايد برم كلاس... فردا ميرم ثبت نام مطمئنم كه ميتونم...
478
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:21
xa0چگوﻧﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ؟ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺟﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.ﻭ ﻋﻤﺮﻡ ﻣﺜﻞ ﺩﻋﺎﯼ ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﯼ ﮐﻠﯿﺴﺎ، ﯾﮑﻨﻮﺍﺧﺖ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺳﭙﺮﯼﺷﺪ؟ﭼﻪ ﺭﺍﻫﻬﺎ ﺩﻭﺷﺎﺩﻭﺵ ﺁﻧﮑﺲ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ،ﻭ ﭼﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﻟﻢ ﻫﻮﺍﯼ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ.ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍﺯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺁﻣ...
466
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:41
دلم گرفته... يهو چشمم پر از اشك ميشه،سرمو بالا نميارم كه كسي نبينه، خودمو كنترل ميكنم و وقتي اوضاع به حالت عادي برگشت سرمو بالا ميارم... هوس پنجره اتاقمو كردم توي خوابگاه. تخت بالا بودم پنجره روبروم بود. پرده رو هميشه ميزدم كنار كه بتونم بيرونو ببينم اتاقمون صبحا نور خورشيدو نداشت و اذيت نميشديم به ...
467
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:41
اعصابم ريده ماله... همه مسائل زندگيم رو گُه گرفته. هركار كردم از اين نكبت خلاص كه نشدم هيچ، گه بيشتر وارد حلقم شد انگار دارم تو يه باتلاق گه دست و پا ميزنم خسته ام... ريده ام... بريده ام...
٤٦٨
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:41
خدا منو بكشه دلم ميخواد برم يهبسته قرصو بخورم كه راحت بميرم امروز برا اينكه لج كردم و گفتم نميام عروسي يه جنگي به پا شد كه نگو مامان خييييلي دوس داشت بره اما نرفت ديگه با اين گندي كه زدم عذاب وجدان منو رها نميكنه خدايا راحتم كن اگر جرئتشو داشتم همين الان خودمو ميكشتم و از اين عذاب وجدان راحت ميشدم خ...