تمام حرف های نگفته ام

خرید بک لینک

امکانات وب

این هفته رفته بودم اشتوتگارت برای کار. یعنی شرکت بهم کفته بود باید برم این هفته اشتوتگارت کار کنم، از شهر خودم داشتم تمام کارا رو انجام میدادم، ولی خی میخپاستن منو از نزدیک ببینن و بعضی چیزا رو حضوری توضیح بدن، چون همه چیز که با ویدیو کنفرانس و تماس تلفنی ممکن نیست! مثلا بعضی چیزا و نکته‌های کوچیک روی نقشه‌ها رو باید حضوری بهم بگن... خوب بودخیلی چیزا رو یاد گرفتم...از سه‌شنبه عصر تا الان که جمعه‌س و نشستم توی قطار دارم میرم شهر خودم...برام بلیط رفت و برگشت گرفته بودن و همینطور یه اتاق توی هتل نزدیکیای شرکت...کلا اذیت نشدم، همه چیز راحت و خوب پیش رفت، از ایستگاه قطار اشتوتگارت تا هتلی که برام رزرو کرده بودن کمتر از ۱۰ دقیقه مسیر بود، و از هتل تا شرکتم ۵ دقیقه پیاد بود...درکل خوب بود خیلی...کلا حال و هوام عوض شد... تا قبل از اینکه بیام اشتوتگارت خیلی حال روحیم خراب بود، هم اینکه خیلی به برگشت فکر میکردم و دوست داشتم بلیط بگیرم برگردم اما پروازا کنسله، هم استرس و نگرانی از اینکه چی میخوان توی اشتوتگارت بهم بگم و چه کاری ازم میخوان... اینا همه برام شده بود نگرانی و استرس زیاد... اما همون روز اول کارم که رفتم و برگشتم اتاقام، یه نفس راحتی کشیدم...الانم تقریبا یک ساعت و نیم دیگه میرسم خونه...خوب بود خیلی... خیلی...حالا اگه قرار باشه از ماه بعدی بازم چند بار برم اشتوتگارت... میرم میگردم تو شهر...شاید دفعه بعدی تنها نرم و خواهرمو هم با خودمم ببرم...همچنان احساس تنهایی آدمو ول نمیکنه... تمام حرف های نگفته ام...ادامه مطلب

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 21:36

میلاد بهم پیشنهاد داد منم قبول کردم... ببینیم چی میشه... چندین ساله که همدیگه رو میشناسیم، از اولین تدریس زبانی که داشتم میلادو میشناسم تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 21:36

خیلی حالم خوبه

چون یکی دو روزه اومدم ایران

تا آخرای ماه هستم تقریبا

چقد اینجا حااااالم بهتره... چقدر اینجا شادی بیشتری دارم!!

نمیدونم، قبل از مهاجرتم همینجوری بودم یا نه!

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 21:36

کارم شده فقط گریه کردن...گریه کردن و گریه کردن...دیگه بیشتر از این نمیکشم... خسته شدم... دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و برگردم ایران، برگردم خونه، برگردم همونجایی که همیشه ازش ناراحت و ناراضی بودم...این حرفایی که میزنم دلیل بر این نیست که اینجا بده!! اصلا!!! اتفاقا آلمان خیلی خیلی خیلی کشور خوبیه، که البته نیاز به گفتن من نیست... اما نمیدونم چرا حال و روزم اینه... هرچی میشینم با خودم فک میکنم، میگم خب سروناز چیه؟ چی داره اذیتت میکنه اینجا، چه مشکلی داری؟... اما هیچی پیدا نمیکنم...فقط میتونم بگم خستهم... به راهی که جلوی پامه نگاه میکنم و فکر میکنم... نمیدونم چی توی مسیرم دارم... میدونی؟ میفهمی چی میگم؟؟من الان در آستانه ۳۴ سالگی هستم... تا درسم تموم بشه و بخوام کار کنم میشه نزدیکای ۴۰ سالگی... آیا من در ۴۰ سالگی میتونم کار رو شروع کنم؟؟؟اینا اذیتم میکنه... میدونی؟ اینکه با خودم میگم شانس کمی دارم...نمیدونمهیچی دیگه نمیدونمفقط میدونم که خیلی تحت فشارم و دارم اذیت میشمکاش اینا همه یه خواب بود...بیدار میشدم و میدیدم که توی خونهم و همون جریانات همیشکی زندگیم رو ادامه میدادم.خراب شدخرااااب تمام حرف های نگفته ام...ادامه مطلب

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:31

نمیدونم چی بگم!توی این چند ماه یه سری اتفاقا برام افتاد... که خب طبق معمول ختم به خیر نشدن، و وسط کار همه چیز خراب شد... ایران که بودم حس میکردم یه چیزایی داره تغییر میکنه، دیگه داشتم مطمئن میشدم... دیگه هیچ گفتگویی نشد... و الان یه چیزی دیدم که کلا حالم گرفته شده... نمیدونم کجای کارو اشتباه پیش بردممن همینجوری از روحیو روانی بهم ریخته هستم... فقط به یک جرقه نیاز دارم... خیلی حرفا دارماما وقتشو ندارممیام میام همشو مینویسم تا ثبت بشم برای آیندهمبیام بخونم، ببینم از دل چه روزهای سیاهی گذر کردم. از آتش عبور کردم، از جهنم گذر کردم... نمیدونم ته این سیاهی، نور هست یا نه... اما همچنان دارم میرم جلو...دیگه مهم نیست هیچی... تمام حرف های نگفته ام...ادامه مطلب

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 10:46

صفحه بندی