خرید بک لینک

درباره سایت

تمام حرف های نگفته ام

امکانات وب

کلا دیگه خالی شدم از حرف...

شدم مثل یه ربات که یه برنامه مشخص بهش دادن. سه روز میرم سرکار، مستقیم میام خونه، اگه تهیه موادغذایی داشته باشم میرم بیرون. در غیر این صورت تا دفعه بعدی که میرم سرکار خونه‌ام.

هر چند هفته یه بار هم میرم دانشگاه که با دوستام درمورد یکی از پروژه‌هام حرف بزنیم و انجام بدیم...

و چشم دوختن به خبرهای منتشر شده... و‌ شاهد دود شدن کشورم از دور...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 15:42

خواب به چشمام نمیاد گوشی دستمه و هرلحظه صفحه رو رفرش میکنم که خبرای جدید بخونم

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 19:27

توی تمام این مدتی که چیزی ننوشتم

اونقد اتفاقات عجیبی برام افتاده و توی شک هستم

که توان نوشتن ندارم

فقط اینو بگم که از ۶۵ کیلو شدم ۵۹ کیلو، در عرض ۱۰ روز شایدم کمتر...

هیییچی نمیخورم... هییییچی

تمام شد میلاد

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 19:27

این هفته رفته بودم اشتوتگارت برای کار. یعنی شرکت بهم کفته بود باید برم این هفته اشتوتگارت کار کنم، از شهر خودم داشتم تمام کارا رو انجام میدادم، ولی خی میخپاستن منو از نزدیک ببینن و بعضی چیزا رو حضوری توضیح بدن، چون همه چیز که با ویدیو کنفرانس و تماس تلفنی ممکن نیست! مثلا بعضی چیزا و نکته‌های کوچیک روی نقشه‌ها رو باید حضوری بهم بگن... خوب بودخیلی چیزا رو یاد گرفتم...از سه‌شنبه عصر تا الان که جمعه‌س و نشستم توی قطار دارم میرم شهر خودم...برام بلیط رفت و برگشت گرفته بودن و همینطور یه اتاق توی هتل نزدیکیای شرکت...کلا اذیت نشدم، همه چیز راحت و خوب پیش رفت، از ایستگاه قطار اشتوتگارت تا هتلی که برام رزرو کرده بودن کمتر از ۱۰ دقیقه مسیر بود، و از هتل تا شرکتم ۵ دقیقه پیاد بود...درکل خوب بود خیلی...کلا حال و هوام عوض شد... تا قبل از اینکه بیام اشتوتگارت خیلی حال روحیم خراب بود، هم اینکه خیلی به برگشت فکر میکردم و دوست داشتم بلیط بگیرم برگردم اما پروازا کنسله، هم استرس و نگرانی از اینکه چی میخوان توی اشتوتگارت بهم بگم و چه کاری ازم میخوان... اینا همه برام شده بود نگرانی و استرس زیاد... اما همون روز اول کارم که رفتم و برگشتم اتاقام، یه نفس راحتی کشیدم...الانم تقریبا یک ساعت و نیم دیگه میرسم خونه...خوب بود خیلی... خیلی...حالا اگه قرار باشه از ماه بعدی بازم چند بار برم اشتوتگارت... میرم میگردم تو شهر...شاید دفعه بعدی تنها نرم و خواهرمو هم با خودمم ببرم...همچنان احساس تنهایی آدمو ول نمیکنه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 21:36

میلاد بهم پیشنهاد داد منم قبول کردم... ببینیم چی میشه... چندین ساله که همدیگه رو میشناسیم، از اولین تدریس زبانی که داشتم میلادو میشناسم

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 21:36

خیلی حالم خوبه

چون یکی دو روزه اومدم ایران

تا آخرای ماه هستم تقریبا

چقد اینجا حااااالم بهتره... چقدر اینجا شادی بیشتری دارم!!

نمیدونم، قبل از مهاجرتم همینجوری بودم یا نه!

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 21:36

کارم شده فقط گریه کردن...گریه کردن و گریه کردن...دیگه بیشتر از این نمیکشم... خسته شدم... دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و برگردم ایران، برگردم خونه، برگردم همونجایی که همیشه ازش ناراحت و ناراضی بودم...این حرفایی که میزنم دلیل بر این نیست که اینجا بده!! اصلا!!! اتفاقا آلمان خیلی خیلی خیلی کشور خوبیه، که البته نیاز به گفتن من نیست... اما نمیدونم چرا حال و روزم اینه... هرچی میشینم با خودم فک میکنم، میگم خب سروناز چیه؟ چی داره اذیتت میکنه اینجا، چه مشکلی داری؟... اما هیچی پیدا نمیکنم...فقط میتونم بگم خستهم... به راهی که جلوی پامه نگاه میکنم و فکر میکنم... نمیدونم چی توی مسیرم دارم... میدونی؟ میفهمی چی میگم؟؟من الان در آستانه ۳۴ سالگی هستم... تا درسم تموم بشه و بخوام کار کنم میشه نزدیکای ۴۰ سالگی... آیا من در ۴۰ سالگی میتونم کار رو شروع کنم؟؟؟اینا اذیتم میکنه... میدونی؟ اینکه با خودم میگم شانس کمی دارم...نمیدونمهیچی دیگه نمیدونمفقط میدونم که خیلی تحت فشارم و دارم اذیت میشمکاش اینا همه یه خواب بود...بیدار میشدم و میدیدم که توی خونهم و همون جریانات همیشکی زندگیم رو ادامه میدادم.خراب شدخرااااب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:31

نمیدونم چی بگم!توی این چند ماه یه سری اتفاقا برام افتاد... که خب طبق معمول ختم به خیر نشدن، و وسط کار همه چیز خراب شد... ایران که بودم حس میکردم یه چیزایی داره تغییر میکنه، دیگه داشتم مطمئن میشدم... دیگه هیچ گفتگویی نشد... و الان یه چیزی دیدم که کلا حالم گرفته شده... نمیدونم کجای کارو اشتباه پیش بردممن همینجوری از روحیو روانی بهم ریخته هستم... فقط به یک جرقه نیاز دارم... خیلی حرفا دارماما وقتشو ندارممیام میام همشو مینویسم تا ثبت بشم برای آیندهمبیام بخونم، ببینم از دل چه روزهای سیاهی گذر کردم. از آتش عبور کردم، از جهنم گذر کردم... نمیدونم ته این سیاهی، نور هست یا نه... اما همچنان دارم میرم جلو...دیگه مهم نیست هیچی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 10:46

قلبم شکست... صدای خرد شدنش رو شنیدم...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:03

قبل از اینکه از خونه بیام بیرون، نشستم به دل سیر گریه کردم، یکم سبک شدم، خالی شدم...لباسامو پوشیدم، رفتم سوپر مارکت سر کوچه پیاز نداشتیم، پیاز خریدم، الانم نشستم توی ایستگاه تراموا بیاد...واقعا همه چیز خوب و عالیه، هیچ مشکلی وجود نداره، به جز تنهایی و دلتنگی بییینهایت. اینجا دوستای خیلی خوبی دارم که همیشه دور هم جمع میشیم میگیم میخندیم... منظورم از تنهایی این نیست که دوستی ندارم... ایران که بودم با دوستام خیلی کمتر ارتباط داشتم...این تنهایی جنس فرق داره، خیلی خاصه...بعد از یکسال برام اینچیزا عادی نشده، این دلتنگی بیشتر و بیشتر میشه و دستاشو میذاره دور گردنم و داره خفهم میکنه انگار...نمیدونم باید چیکار کنم...میدونم برگشتن اشتباهترین کار ممکنه، و به خاطر همین دارم فعلا تحمل میکنم این شرایط رو...فقط اینکه خستهام... خسته و غمگینتر از همیشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:03

میدونم، میدونم... خودم میدونم که من دارم آرزوی میلیونها ایرانی رو زندگی میکنم، اما این آرزوی من نبود...من فقط دنبال خوشحالی هستم... اما پیدا نمیشه...+ دیروز با چندتا از دوستان دورهم جمع شدیم توی باغ پشت خوابگاه، یکی از بچهها الویه درست کرده بود. نشستیم غذا خوردیم گفتیم خندیدیم... خوش گذشت... اما...++ الان هم نشستم توی ایستگاه منتظر تراموا که برم دانشگاه. امروز اولین روز کلایم توی این ترمه... از درس خوندن هم متنفرم و حوصله هم ندارم. همه چی هم یادم رفته... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:03

با مامان بحثم شد...داشتیم حرف میزدیم، اما خب از اونجایی که مامان گاهی زبونش نیش داره و آدما رو میرنجونه با حرفاش، من رو هم رنجوند...دیگه اعصابم نکشید که صحبت رو ادامه بدم، بهش گفتم کار دارم و زرت تماس و قطع کردم و تبلت رو پرت کردم رو تخت...رو زمین نشسته بودم و حرفشو هزار بار مرور کردم، یک جمله گفت فقط، اما همون یه جمله...همون یک جمله کافی بود که من مجدد به فروپاشی روحی و روانی برسم، تمام خاطرات و لحظات تلخی که مامان برام ساخته بود، تمام حرفایی که بهم زده بود، کارایی که در حقم کرده بود، تمام رفتارای زنندهاش با من... همه یکباره هجوم آوردن به سمت من...من...من بیچاره...یک دختر بچه ۷-۸ ساله چقدر میتونه در مقابل این تخریب شخصیتا مقاومت کنه...یک دختر نوجوان ۱۶-۱۷ ساله چطور میتونه این نابود شدن شخصیت و انسانیتش رو ببینه و سکوت کنه...یک دختر جوان بیست و اندی ساله چطور میتونه اون تهمتا و حرفای ناحق رو بشنوه...یک خانم ۳۳ ساله امروز، چیزی از شخصیت و اعتماد بنفس و عزت نفس براش مونده؟؟خیلی پوستت کلفت بوده سروناز که هنوز سرپایی، که خیلی چیزا رو نادیده و ناشنیده گرفتی... شاید هم بیغیرت بودی...کاری کردن با من که حتی توی شیرین لحظات زندگیم، توی موفقیتهام هم نمیتونم احساس رضایت مطلق داشته باشم، همیشه یه حس بدی همراهش هست...از اینکه بخوام درموردشون بگم شرمسار میشم، اون این حرفا رو زده و این رفتارا رو داشته، اما من شرمم میشه!! عجیبه!! اونقدر خجالت زده میشم و حالم بد میشه که دلم نمیخواد خودم توی خلوت خودم تکرارشون کنمخدایا خیلی چیزایی که براشون تلاش کردم، بهم دادی... تموم شدم دیگه، تمومم کن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 17:55

خب امسال هم تموم شد...سالی که گذشت برای من پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر از چالش. با اینکه برام خیلی سخت بود اما نمیدونم چطوری اینقدر زمان سریع گذشت، اصلا متوجه گذر زمان نشدم. همه چیز عالیه، خیلی بهتر از تصوراتم پیش میره، خیلی هم خدا رو شکر میکنم برای موقعیتی که دارم، اما میدونی چیه! خوشحال نیستم...برای خودم در سال پیش رو، سلامت، موفقیت، و همچنین شادی و خوشی آرزو میکنم.یک آرزوی دیگه هم دارم، امیدوارم که امسال دیگه بتونم اونو داشته باشم...سال نو مبارک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 17:55

از اون روزی که با مامانم بحث کردم، نه من زنگ زدم و نه اون.خواهرم زنگ زد که من سرکار بودم و فرداش دوباره زنگ زدخیلی هم احساس آرامش دارم... فقط گاهی وقتا عذاب وجدان میاد سراغم، که این عذاب وجدان هم ریشه در رفتار مامان با من داره، که هیچ وقت حق این رو بهم نداد که از حقم دفاع کنم، هر موقع از حقم دفاع میکنم احساس عذاب وجدان میاد سراغم، چون همیشه باید تو سری بخورم و خفه باشم...چقدر من آسیب دیدم، چقدرررررر... چقدردوست داشته نشدم، چقدررررر...هیچ وقت این دردها و زخمهای روحم خوب نمیشن... هیچ وقت... اونقدر هم ازشون خجالت میکشم، که به هیچکس نمیتونم بگمشون، میام اینجا یواشکی مینویسم و میرم... همین...همیشه و همیشه احساس تنهایی داشتم تو زندگیم... همیشه... و الان از همیشه تنهاتر... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 17:55

خداحافظ کشور عزیزم خداحافظ اصفهان عزیزم به امید دیدار...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 15:34

صفحه بندی