کلا دیگه خالی شدم از حرف...
شدم مثل یه ربات که یه برنامه مشخص بهش دادن. سه روز میرم سرکار، مستقیم میام خونه، اگه تهیه موادغذایی داشته باشم میرم بیرون. در غیر این صورت تا دفعه بعدی که میرم سرکار خونهام.
هر چند هفته یه بار هم میرم دانشگاه که با دوستام درمورد یکی از پروژههام حرف بزنیم و انجام بدیم...
و چشم دوختن به خبرهای منتشر شده... و شاهد دود شدن کشورم از دور...
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
خواب به چشمام نمیاد گوشی دستمه و هرلحظه صفحه رو رفرش میکنم که خبرای جدید بخونم
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
توی تمام این مدتی که چیزی ننوشتم
اونقد اتفاقات عجیبی برام افتاده و توی شک هستم
که توان نوشتن ندارم
فقط اینو بگم که از ۶۵ کیلو شدم ۵۹ کیلو، در عرض ۱۰ روز شایدم کمتر...
هیییچی نمیخورم... هییییچی
تمام شد میلاد
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
میلاد بهم پیشنهاد داد منم قبول کردم... ببینیم چی میشه... چندین ساله که همدیگه رو میشناسیم، از اولین تدریس زبانی که داشتم میلادو میشناسم
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
قلبم شکست... صدای خرد شدنش رو شنیدم...
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی
خداحافظ کشور عزیزم خداحافظ اصفهان عزیزم به امید دیدار...
برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی