633 (پیوست پست 627)

خرید بک لینک

امکانات وب

خب بنویسم از علیرضا:

متولد هفتاده، هفت هشت ماهی از من کوچیکتره. وضع مالی خیییلی خوبی دارن، موقعیت اجتماعی خوبی دارن. پدرش از اون شناخته شدههای شهرشونه.

سن پدر مادرش یه مقداری زیاده، بچه آخر خانوادهس. توی اون شهری که درس میخوندم زندگی میکنن. درصورتی که باهاش ازدواج کنم مجبورم به عزیمت... چون زمین کشاورزی دارن نمیتونه جایی دیگه زندگی کنه.

قدش حدودا پونزده سانت از من بلندتره. خیلی آدم خوشگلی نیست، چهرهش معمولیه.

اعتماد بنفس فوقالعاده پایینی داره، نمیتونه از خودش دفاع کنه، خوش صحبت نیست، یک بار از ظهر تا بعدازظهر پیشش بودم به اندازه پنج کلمه بین ما رد و بدل شد. بودن باهاش حوصله منو سر میبره، منو کسل میکنه، آدم ضعیفیه، قاطعیت نداره. نمیتونه قشنگ سفت و محکم حرفشو بزنه. تاحالا نتونسته مستقیم رو در رو تو چشمام نگاه کنه و بگه سروناز من عاشقتم بیا با من ازدواج کن. همیشه با گوشه کنایه گفته بقیه رو واسطه کرده. خیلی زیاد منو دوست داره. از سال هشتاد و نه تا الان در تلاش برقراری ارتباط با من بوده. رابطهمون گاهی خوب بود و بیشتر اوقات افتضاح. خیلی خونسرده و من چون خیلی عصبی هستم خونسردی بیش از حدش منو عصبی میکنه. توی دوران دانشگاه وقتی با بچهها بیرون میرفتیم به جا اینکه بشینه پیش بچهها حرف بزنیم بخندیم شوخی کنیم میرفت یه گوشه مینشست ادای عاشقا رو درمیاورد گریه میکرده. حااااال منو به هم میزد

پسر خیلی مثبتیه، مهربونه، خوش اخلاقه، هرکار بگم میکنه

کارشناسی ارشد داره

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 238 تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 12:12

صفحه بندی