789
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:52
در ادامه نگرانی نسبت به مادر بزرگم:چند روزه همش تو فکرم، مامانجونم سنش زیاده... با خودم میگم اگر زبونم لاااال یه روز رسید که دیگه نبودش من چه خاکی بر سر بریزم؟! (اشک از چشمانم سرازیر میشود و سُر میخور
790
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:52
درحال استراحتم...استراحت بعد از تموم شدن کلاس زبان...
776
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
چقد از همه دنیاااا عقبیم... چقدر طرز فکرمون عقبموندهست...مدتیه خیلی غرق شدم توی این فکرا...اما چقدر برای هیچ و پوچ دست و پا میزنیم، خودمونو سرزنش میکنیم، چقدر خودمونو وارد چالشای مختلف میکنیم... بعض
777
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
الهی بمیرم من برای مامانجونم که خبر نداره دو روزه برادرش فوت کرده...xa0
778
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
خستهام از این قوانین بیمنطق... از این قوانین مضحک... از این قوانین تحقیر کننده... وااااقعا تحقیر کنندهست...خستهام از آدمای بیفرهنگ و عقب مونده کشورم...که دیدن موی یک زن براشون خیلی عجیب غریب و غی
780
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
چقدر خالیام از گفتن و نوشتن!...اونقدر زندگی همش شده تکرار و تکرار... که دیگه چیزی برای گفتن نمونده...آرزوها و خواستههامون که یک به یک میشن حسرت و دود میشن میرن هوا... زندگی هم که یک چرخه تکراری...اگه بعد از مرگ دنیای دیگهای وجود داشته باشه، امیدوارم اینمدلی تکراری و یک نواخت نباشه...واقعا ما بعد از ...
781
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
فیلمهایی کهxa0جنگ رو به تصویر میکشن برای من جذابیت ندارن...اصلا از این فیلما خوشم نمیادداشتم توی فیلمای آلمانی گشت و گذار میکردم، ببینم چی دانلود کنم ببینم، همش جنگ جهانی دوم، هیتلر، آلمان شرقی...xa0من عاشق فیلمای ویکتوریایی و بریتانیایی هستم... با اون لباسای زیبا و مبلمان و دکوراسیون بسیار بسیار شی...
782
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
تلاش میکنیم، زحمت میکشیم، جون میکنیم، آرزو میکنیم...قدم برمیداریم و به سمت آرزومون جلو میریم... برای رسیدن به آرزومون هزینه میدیم... پول خرج میکنیم، وقت میذاریم، سختی میکشیم...اما غاااافل از اینکه ما
783
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
سرمو که از پنجره بیرونxa0میبرم بوی دود و لاستیک سوخته اجازه نفس کشیدن نمیده...
784
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
نه تو آسمون نه رو زمینیمانگار که خوابیم کابوس می بینیمنوبت میگیریم گیج و بی هدفواسه مردن هم باید رفت تو صفروزا و شبا اینجور میگذرنهرجا که میخوان مارو میبرنآخه تا به کی آروم بشینیمحسرت بکشیم گریه ببینی
775
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:50
آهسته آهسته، کلمه به کلمه دارم آلمانی یاد میگیرم...مشکله، سخته، برای حفظ کردن کلمات باید چندبار تکرارشون کرد، تلفظ کردنشون حتی برای یکبار هم سخته...کج دار و مریز، دارم پیش میرم...وقتی میشینم بخونم ساعتو نگاه میکنم میبینم سه چهار ساعت گذشته...فعلا کارم شده زبان خوندن...تا ببینیم چی پیش میاد...
765
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
گلو درد بسیار شدیدی دارمپنیسیلین خوبم نکرده... علیرغم میل به دگزامتازون تن دادمنه میتونم غذا بخورم و نه حرف بزنمنگران امتحان آخر هفته هستم...
766
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
هرموقع حالم بد میشه، از فشار پایینی تا سرحد مرگ بگیر تا گلودرد... بعد از بهنام صفوی غییییییرممکنه پامو بذارم توی پاشنه در بیمارستان و بهنام صفوی نیاد جلو چشمم...خدا رحمتش کنه
767
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
خیییییلی ناجور سرماخوردم...چشمام قرمز شده، نمیتونم نفس بکشم... همش درحال چرت زدن هستم...کلا من سرماخوردگیای خیلی بدی دارم...حالا ناراحت امتحانم هستم. با این حال و روز چطور میتونم سرعت عمل داشته باشم؟!!!چشمام چطور میتونه جملههای کتابو دنبال کنه...خدا کنه تا اونروز یه مقدار بهتر بشه اوضاعم...xa0+ کلاس...
768
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
این مقاله داخلی هم پذیرفته شد.یکم سرم خلوت بشه میرم برای مقاله بعدی...xa0+ هر چیزی که خواستم نشده، حتی وقتی شدنش قطعی شده بوده، یهو یه چیزی میشه که نمیشه... دارم نابود میشم
769
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
پرونده رابطه چندین ساله رو با علیرضا بستم...احساس خیلی غریبی دارم...هی قهر و آشتی داشتیم... اما این دفعه دیگه تمومش کردم...اینم دقیقا یه نمونه از همون چیزاییه که میگم شدنش قطعیه اما یهو نمیشه...واقعا خیلی ناراحتم...
770
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
خانواده من بسیار آدمای بیمنطقی هستن...بحث و تبادل نظر باهاشون یکی از اعصاب خرد کنترین کارهاست...حرفی رو میزنم از پایه و اساس نابودش میکنن، اما یه مدت که بگذره همون حرفو میزنن!!...ای بابا!!چرا با اعصاب و روان من بازی میکنید؟!
772
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
چه پنجشنبه کسل کنندهای!...خیلی واسم شبیه جمعه شده!
774
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
امروز خیلی خوب بود، عاااالی بود...ظهر با دوستام قرار داشتم، حدود سه چهار ماهی هست که ندیده بودمشون...کلللللی قدم زدیم، یه عالمه راه رفتیم...یه کافی شاپ پر از انرژی مثبت، فضای بازتا همین نیم ساعت پیش بیرون بودم...خیلی خوب بود، از هدفامون گفتیم، از کارامون گفتیم...نکنه منفی اینه که اون دوتا کار میکنن ...
646
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 18:42
آخرین قرارم با امین، مدتی بدون هیچ حرف و کلامی بهش نگا کردم و یه مرتبه اشک چشمام رییخت پایین. در عرض چند ثانیه صورتم خیس شد. تو چشماش نگا میکردم و اشکام به معنی واقعی کلمه جاری بود، بدون کوچکترین کلمه