تمام حرف های نگفته ام

متن مرتبط با «دویست دهخدا» در سایت تمام حرف های نگفته ام نوشته شده است

دویست و پنجاه و شش

  • نیلوبلاگ

    در طول پرواز بچه خواهرم داشت گریه میکرد. کلافه شدیم. دیگه روسری سرم نبود، خواهرم گفت روسریت افتاده، منم که بچه بغل کرده بودم، عصبانی، گفتم به جهنم الان میکنمش میندازم رو زمین رو لگدش میکنم... دلم میخواست پاره پارش کنم... xa0 به مامانم میگم اون استادی که خرمشهر رفتم پیشش خیلی ماهه خیلی آدم خوب و مهربونیه. اولین حرفی که مامانم زد این بود، چند سالشه؟؟؟!xa0 اصن با این سؤال نابودم کرد... من کجام و اون کجا؟!!! توی دانشگاه همیشه بهم اهمیت داده شده، شخصیت داده شده. اما توی خونه هیچ کس قبولم نداره، وقتی ...

    ادامه مطلب
  • دویست و پنجاه و هفت

  • نیلوبلاگ

    پاک کن سروناز، آدمایی که روی اعصابتن، آدمایی که شخصیت تو رو زیرپا میذارن، آدمایی که خودشون هیچی نیستن میخوان تو رو ندید بگیرن... وقتی عمو میپرسه سروناز کی برمیگرده از آبادان، مامان و خواهر بزرگه تعجب میکنن، که واااا؟! چرا از سروناز سراغ میگیره! اما اگه بپرسه خواهر بزرگه کی میاد هیچ کس تعجب نمیکنخ... چون مامان همیشه خواسته من کمرنگترین بچهش باشم، چون نخواسته من برجستهتر از فرزند مورد علاقهش باشم... مامان خیلی رفتارای بدی با من داره، تازگیا خیلی بیشتر دقیق میشم توی رفتارش... بدجوری رفته رو اعصابم....

    ادامه مطلب
  • دویست و پنجاه و هشت

  • نیلوبلاگ

    این کاملاً حق منه که درجریان موردای پیشنهاد ازدواج باشم... این اصلاً درست نیست که همه اعضای خونواده بدونن اما من بیخبر باشم، اونم درمورد موضوعی که به من مربوطه!... خیلی زوره بخدا!... چرا من نباید بدونم؟! چرا باید یهویی از وسط حرفاشون بفهمم؟! یا چرا باید توی عصبانیت ها متوجه بشم!! چرا خودشون تنهایی بدون مشورت با من تصمیم میگیرن؟! شاید اون موردی که از نظر اونا بده، از نظر من خوبه!!! البته، ازدواج توی این زمان میتونه منو از حرکت رو به جلو نگهداره... الان که دارم روزای ناب و پرآرزو رو طی میکنم نباید...

    ادامه مطلب
  • دویست و پنجاه و نه

  • نیلوبلاگ

    تو سریخوررین، بی اعتماد بنفسترین، له شدهترین و... عضو خونواده منــــــــم... کسی که محبتاش، لطفاش در حق بقیه اعضای خونواده ندیده گرفته میشه... و درنهایت سنگین ترین تهمتا رو بهش میزنن. انگ خیلی ار کارایی رو بهش میزنن که حتی برای یه لحظه هم از فکر و ذهنش عبور نکرده... کسی که همیشه و همیشه شنیده مامان و خواهرش یواشکی دارن پشت سرش حرف میزنن اما هیییییچی نگفته. با گوشای خودش شنیده حرفاشونو...xa0 اونقدر منو له کردن، کمرنگ کردن که اعتماد بنفس هرکاری رو ازم گرفتن... خیلی دوس دارم بدونم مشکل اصلی مامان ب...

    ادامه مطلب
  • دویست و شصت

  • نیلوبلاگ

    پست قبلی رو وقتی نوشتم که خیلی آتیشی بودم. نوشتم تا تخلیه بشم تا دردم تسکین پیدا کنه تا عصبانیتم کم بشه. باید اعتراف کنم زیادهروی کردم. زیادی به خودم حق دادم. اینجوری نبود که نوشتم. باید پاک بشه☺...

    ادامه مطلب
  • دویست و شصت و یک

  • نیلوبلاگ

    دلم خیلی گرفته، کلی گریه کردم، کلی حرف زدم برا خواهر بزرگه... چشمام میسوزه. با استادم قرار داشتم، اونقد دلم گرفته بود که با چشم گریون رفتم دانشگاه. توی مسیر خیلی خودمو کنترل کردم که اشکام نریزن. اما تلافیشو بعد از اینکه اومدم خونه درآوردم... هوا هم به شدّت سرده، ریزه ریزه هم برف میاد. هوا که گرفته، بیشتر و بیشتر باعث شد که بغضم بشکنه. xa0 + با علیرضا بحثم شده تقریباً، یعنی از اون روزی که تصمیم گرفتم رابطمو باهاش شروع کنم چندباری بهش پریدمxa0xa0اما ایندفعه خیلی ناجور بود. بحث میکنم باهاش قهر میک...

    ادامه مطلب
  • دویست و شصت و دو

  • نیلوبلاگ

    من به جز مامان، خواهر بزرگه هم هست که میخواد منو به سمت آرزوهاش ببره... خسته شدم از این که همش تاریخ ثبت نام دکتری رو به من میگن. آقــــــــا به من چه که کی زمان ثبت نامشه. کمتر به روح و روان آدم فشار وارد کنید. خواهر بزرگه! اگر تو نتونستی دکترا قبول بشی و غرق شدی توی زندگی و بچه داریت، دلیل نمیشه که من حتماً باید برم به سمت دکتری. اگر برای تو نشدنی بود این حق رو به منم بده که نشدنی باشه... نشد، زندگی اونجوری که دلم میخواست نشد... الانم دیگه دیره برا برگشت و از نو شروع کردن اگــــــــــــر یه رو...

    ادامه مطلب
  • دویست و شصت و سه

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد این دیواری که دور خودم کشیدمو خراب کنم. دلم میخواد کل زندگیمو هم بزنم، اونقد که همه چیزش له بشه... مثلاً اینکه رابطمو با علیرضا بهتر کردم، خیلی بیشتر اجازه دادم بهم نزدیک بشه. دلم میخواد دیگه مثل قبل خشک نباشم. دلم میخواد خودمو لوس کنم، قربون صدقم بره. قهر کنم و نازمو بکشه. دوس دارم از اون آدم خشک و سرد و بی احساسی که بودم فاصله بگیرم. دلم میخواد زندگی کنم. عادی باشم. مثل همه. مثل بقیه دخترا... خیلی خیلی به علیرضا اجازه دادم که راحتتر باهام حرف بزنه و از اون حرف زدن خشک و رسمی خلاص بش...

    ادامه مطلب
  • دویست و شصت و چهار

  • نیلوبلاگ

    از صبح داره اینجا بارون میاد. امروزم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، فقط رفتم سیتی سنتر و برگشتم. البته غذا هم خریدیم از هایپر. حقیقتاً جوجه کباب ترشش خوشمزهست... من هنوز منتظر نقشهام که برام فرستاده بشه، شاید به خاطر این تعطیلات دیرتر فرستاده بشه. xa0 چرا نمیتونم اون چیزی رو که میخوام با صدای بلند فریاد بزنم؟! حالا فریاد زدن پیشکش... حتی نمیتپنم آهسته بیانش کنم... همیشه و همیشه خودخوری کردم... ببین دختره. اونجوری که میخوای باش، اونچیزی رو هم که میخوای طلب کن... xa0...

    ادامه مطلب
  • دویست و شصت و پنج

  • نیلوبلاگ

    امروز ظهر وقتی اومدم خونه آب قطع بود! دستامو به زور قطره قطره آب مامانم از اینطرف اونطرف جمع کرد تا شستم.آب هم که نبود پس غذایی درکار نبود... اما از شانس خوبمون غذا توی یخچال داشتیم و از اونا خوردیم. و بعد فهمیدم که به خاطر دو روز بارندگی متوالی و گل آلود شدن آب، تصفیه خونه رو یه جورایی تعطیل کردن و آب تصفیه نمیکنن که بدن دست مردم... خب رابطه هنوز با علیرضا ادامه داره... خدایی من چه احمقی بودم، حس میکنم از دستش دادم. بهم میگفت من هفت ساله دوست داشتن تو واسه اهمیت داره، هفت سال... بعد از این حرفش...

    ادامه مطلب
  • دویست و چهل و چهار

  • نیلوبلاگ

    خیلی خنده داره واقعاً فردا میرم آبادان. هم برای کارای پایان نامه و هم برای اینکه از این فضای خونه خارج بشم، فاصله بگیرم، خیـــــــــــلی فاصله بگیرم... هفته گذشته میخواستم برم اما نشد بنا به دلایلی که یکیش اومدن دوستم به اصفهان بود... باید می موندم... میرم و با انرژی برمیگردم. حداقل برم جایی که حرفام شنیده بشه، دیده بشم. نه اینکه اینجا بمونم و لــــــــــــه بشم......

    ادامه مطلب
  • دویست و سی و پنج

  • نیلوبلاگ

    همیشه سعی کردم واسه مامان بهترین باشم. جوری باشم که دوست داره. از نظر تحصیلات، از نظر اخلاق و رفتاری و حتی از نظر ظاهری... تعداد دفعاتی که با دوستام بیرون رفتم انگشت شماره. xa0همیشه سعی کردم به جای اینکه با دوستام برم و چرت پرت بگم و بشنوم، با مامانم باشم. برم بیرون خرید کنم، بگردم، بخندم. حتی برای یه بانک رفتن باهاش میرم. چون تنهاست، خیلی تنها. خواهر بزرگه که سر خونه زندگیشه، خواهر کوچیکه هم دانشگاست یه جای دیگه، این برادر ما هم که پی کار خودشه و البته نمیشه با یه پسر رفت بیرون و خرید خونه و ای...

    ادامه مطلب
  • دویست و سی و شش

  • نیلوبلاگ

    فیلمxa0Florence Foster Jenkinsxa0یکی از زیباترین فیلماییه که دیدم. همونطور گاهی میشه با فیلم خندید در همون حال دقیقاً در همون لحظه میشه ناراحت شد، بستگی به دید آدم داره. این فیلم به نظرم میتونه انگیزه خیلی خوبی باشه واسمون. واسه مایی که میخوایم به آرزوهای محالمون برسیم... دیدنش خالی از لطف نیست. خصوصاً اینکه مریل استریپ هرچی در توان داشته ارائه کرده...

    ادامه مطلب
  • دویست و سی و هشت

  • نیلوبلاگ

    یعنی حــــــــــــــــــــــــالم از این تفاوتا بهم میخوره... وقتی عمیقاً بهش فکر میکنم از همه چیز متنفر میشم... وقتی توی رفتارا دقیق میشم حس استفــــــــــــراغ بهم دست میده... باید سرتا پای این زندگی رو گـــــُـــــــــــــــه گرفت......

    ادامه مطلب
  • دویست و سی و نه

  • نیلوبلاگ

    سرم درحال انفجاره... از صبح دارم مکانیک سیالات به خواهر کوچیکه یاد میدم... پشت سرهم حرف زدن و توضیح دادن. خستم کرد. خیلی هم یادم نبود، به مخم فشار آوردم تا یادم اومد. خدا رو شکر از شر این درسای سخت خلاص شدم. مکانیک سیالات واقعاً خیلی گستردست......

    ادامه مطلب
  • دویست و چهل

  • نیلوبلاگ

    اون روزایی که دوستای دوران راهنمایی رو دوباره پیدا کردم واقعاً برای خودم تاسف خوردم. توی کلاس جزء بچه های درس خون و زرنگ بودم. نمره های ریاضی همیشه جزء بالاترین ها بود. به خاطر همین معلممون چندتا از بچه ها رو به من میسپرد تا بهشون ریاضی یاد بدم. همیشه مورد تشویق معلما بودم، آفرین سروناز، معلومه که یه رشته خیلی خوبی قبول میشی... مشخصه موفق میشی... الان همونایی که من بهشون درس میدادم و اونا دلشون میخواست مثل من نمره هاشون بالا باشه، خیــــــــــــلی موفق هستن... یکیشون نقاش شده، حدود شش هفت ماه پی...

    ادامه مطلب
  • دویست و چهل و یک

  • نیلوبلاگ

    چندیــــــــــــــن سال پیش زمانی که بیخوابی رو با دیدن فیلمای ماهواره سپری میکردم، اون زمان فیلما کیفیت آنچنان بالایی نداشتن که، اچ دی کجا بوده بابا... شاید شش سال پش بود. توی یکی از همین شبکه ها یه فیلم دیدم که خیـلی نظرمو جلب کرد. به صورت اتفاقی یاد اون فیلم افتادم. همیشه دلم میخواست ببینمش. ولی اونموقع اینترنتی درکار نبود... الان هر چیزی که بخوایم در دسترسه. باید بشینم دوباره فیلم ژاندارکو بببینم. خیلی قشنگ بود. xa0...

    ادامه مطلب
  • دویست و چهل و دو

  • نیلوبلاگ

    به ازای هر انسان 140 هزار مورچه وجود دارد!!!! xa0 داداشم که زیاد به کثیفی اهمیت نمیده، دیروز که لپ تاپ جلوم بود و نشسته بودم جلوی تلویزیون، اومده بهم میگه سروناز؟! روی لپ تاپت پر از خاک شده یکم تمیزش کن، چطوری روت میشه اینو میبری پیش استادت...

    ادامه مطلب
  • دویست و چهل و سه

  • نیلوبلاگ

    واقعاً زنها احمق و کودن هستن... با کمال تأسف باید اعتراف کنم. چون خودشون هستن که وجود و حق و حقوق خودشونو زیر سؤال میبرن... وقتی یه زن خودشو به عنوان یک آدم کامل قبول نداره، واقعاً جای بحثی نیست!!!xa0 خاک بر سر احمقتون کنن. بمونید توی این آشغال و کثافتی که هستین...

    ادامه مطلب
  • دویست و بیست و نه

  • نیلوبلاگ

    ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم... بعضی از آهنگایی که داریوش عزیز دل خونده، بیــــــــش از حد دلنشینه، بیــــــش از حد... یکی میشه قاری قرآن، یکی میشه هایده، معین، داریوش و... خوانندههای لسآنجلسی وطن فروش، فاسد و فاسق؟!.... کدوم آدمو از دین و خدا و قرآن دور میکنه؟! امروز موفق شدم بازپخش برنامه صدای امریکا رو ببینم. واقعاً هیچ حرفی ندارم......

    ادامه مطلب