دویست و چهل

خرید بک لینک

امکانات وب

اون روزایی که دوستای دوران راهنمایی رو دوباره پیدا کردم واقعاً برای خودم تاسف خوردم.

توی کلاس جزء بچه های درس خون و زرنگ بودم. نمره های ریاضی همیشه جزء بالاترین ها بود. به خاطر همین معلممون چندتا از بچه ها رو به من میسپرد تا بهشون ریاضی یاد بدم.

همیشه مورد تشویق معلما بودم، آفرین سروناز، معلومه که یه رشته خیلی خوبی قبول میشی... مشخصه موفق میشی...

الان همونایی که من بهشون درس میدادم و اونا دلشون میخواست مثل من نمره هاشون بالا باشه، خیــــــــــــلی موفق هستن...

یکیشون نقاش شده، حدود شش هفت ماه پیش نمایشگاه داشت، و الان به فکر کارای جدید و نمایشگاه جدیده...

اون یکی طراحی فرش خونده و داره نقشه های جدیدی برای فرشا میکشه...

یکی دیگشون رفته پی طراحی لباس و نقاشی و این چیزا... و همینطور عکس کارای جدیدشو برامون میفرسته...

خیلی جالبه

من که عمران خوندم فعلاً تا کارشناسی ارشد، یکی دیگه معماری خوند، یکی دیگه ژنتیک دقیقاً ما بیکار بیکاریم. یعنی فی الواقع میشه گفت هیچی نشدیم در طول زندگی خیلی تلخه...

فقط ما چندنفریم که به فکر درسیم و کنکور و دکتری و این جور مسایلیم از سر بیکاری...

برای اینکه فقط یه هدفی داشته باشیم واسه زندگی. که یه فرقی داشته باشیم با پیرزنای 90 ساله ک هیــــــــــچ کاری واسه انجام دادن ندارن جز اینکه منتظر باشن واسه...

حالا اگه یه روزی کار هم بکنم مگه میشه موفقیت حسابش کرد؟! مگه میشه؟! نهایتاً توی یه شرکت مشاور مشغول بکار بشم... که اگر پایان نامه طلسمش بشکنه و تموم بشه، همین اتفاق میفته و مشغول میشم.

دوست بابام گفت بعد پایان نامه بیا تا ببینم چیکار میتونم بکنم...

خب! این چیزی که من میخواستم؟! آره؟!

نه بخدا این نیست...

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 9:11

صفحه بندی