کارم شده فقط گریه کردن...
گریه کردن و گریه کردن...
دیگه بیشتر از این نمیکشم... خسته شدم... دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و برگردم ایران، برگردم خونه، برگردم همونجایی که همیشه ازش ناراحت و ناراضی بودم...
این حرفایی که میزنم دلیل بر این نیست که اینجا بده!! اصلا!!! اتفاقا آلمان خیلی خیلی خیلی کشور خوبیه، که البته نیاز به گفتن من نیست... اما نمیدونم چرا حال و روزم اینه... هرچی میشینم با خودم فک میکنم، میگم خب سروناز چیه؟ چی داره اذیتت میکنه اینجا، چه مشکلی داری؟... اما هیچی پیدا نمیکنم...
فقط میتونم بگم خستهم... به راهی که جلوی پامه نگاه میکنم و فکر میکنم... نمیدونم چی توی مسیرم دارم... میدونی؟ میفهمی چی میگم؟؟
من الان در آستانه ۳۴ سالگی هستم... تا درسم تموم بشه و بخوام کار کنم میشه نزدیکای ۴۰ سالگی... آیا من در ۴۰ سالگی میتونم کار رو شروع کنم؟؟؟
اینا اذیتم میکنه... میدونی؟ اینکه با خودم میگم شانس کمی دارم...
نمیدونم
هیچی دیگه نمیدونم
فقط میدونم که خیلی تحت فشارم و دارم اذیت میشم
کاش اینا همه یه خواب بود...
بیدار میشدم و میدیدم که توی خونهم و همون جریانات همیشکی زندگیم رو ادامه میدادم.
خراب شد
خرااااب
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 36