1099 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 9:48
بچه خواهرم، دختر بچه ۷ ساله، مشکوک به اماس یا شاید هم التهاب نخاع...درد کمر و بعد از اون بلافاصله پاهاش... نمیتونه درست راه بره، پاهاش انگار شُل و ول شده... حس داره پاهاش ولی...دو سه روزه هیچی نخوردم. فقط اشک ریختم... دارم میمیرم...اون چشمای معصومش که نگاهمون میکنه... شب اول با ترس و استرس توی چشمام...
1097 - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 4:33
میبینی چقد رااااحت زندگیامون اینجا تبااااه میشه؟؟؟میبینی هرچقدر جون میکنیم و زحمت میکشیم در عرض یک چشم بهم زدن نیست و نابود میشه؟؟؟قیمت یورو که دیگه همه میدونن... نمیدونم الان دقیق چقدر شده، ولی فردا حتما از ۴۲ هم بیشتر میشه...اون روزی که من شروع کردم برای مهاجرت قیمت یورو حدود ۱۵ تومن بود، و تمکنی ...
1095 - تاریخ: 1401/9/20 ساعت: 22:24
[unable to retrieve full-text content]۳۲ سال شد... چقد زمان سریع میگذره... چقدر سریع!!...
1096 - تاریخ: 1401/9/20 ساعت: 22:24
[unable to retrieve full-text content]اونقدر پرم از حرف که دیگه نمیشه نوشت... فقط اینکه خستهام... از این همه حرف و تنهایی...
1093 - تاریخ: 1401/8/29 ساعت: 11:12
هیچکس مثل مامانم نمیتونه منو به پوچی برسونه...رفتار ریز و درشتشحرفای پر از منظور و مفهمومش...اونقدر قلبش شکسته... اونقد ناراحت و غمگین شدم، که اگر جرئت و جربزه داشتم، زندگیم رو همین الان به انتها میرسوندم... چندین و چند بار توی این موقعیتها قرار گرفتم، که دیگه دوست نداشتم ادامه بدم... ولی خب... چه ک...
1094 - تاریخ: 1401/8/29 ساعت: 11:12
نشستم تمام خاطرات تخمی رو مرور میکنم...تک تک لحظهخایی که مامان آزارم داد... اعتماد بنفسم رو بگا داد...شخصیتم رو خرد کرد...منو نادیده گرفت...همه رو کامل یادمه... اونقدر روح و روانم رو خدشهدار کرده که انگار همین دیروز بوده تمام این اتفاقات و حرفها...ای تف بهت...باید یکبار بهش یادآوری کنم...که یادش بیا...
1090 - تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 17:41
چرا پس؟؟واقعا مگه تو چی میخوای از زندگی؟؟چی از آدم مقابلت میخوای؟! چه انتظاری داری؟!نمیدونم واقعا!!!!دیگه نمیدونم اشکال کار کجاست، که هرکس میرسه اینجور میشه!Adblock test (Why?)
1091 - تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 17:41
یکشنبه هفته گذشته رفتم موهامو کوتاه کردمخیلی کوتاه کردم. بلندی موهام تا وسط کمرم بود، الان حتی روی شونهام هم نمیرسه...چهارشنبه هم رفتم موهام رو رنگ کردم... تا حالا اینکار نکرده بودم... اولین بار بود...چون پول تو دستم نبود به اندازه کافی... ولی الان نه، یکم شرایطم خدا رو شکر بهتر شده... موهام رو بالی...
1092 - تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 17:41
خیلی روزا و ماههای پر از اضطرابی رو سپری میکنم...نشستم چشم دوختم به تقویم... میگم تا فلان ماه من هستم... بعدش به احتمال زیاد نیستم...کاش هیچ وقت قدم توی این راه پر استرس نذاشته بودم...و حال که این مسیر رو تا حدودی جلو رفتم، با اون اتفاقی که از ته قلب منتظرش هستم، هموارتر بشه... قابل تحمل... لذت بخش ...
1088 - تاریخ: 1401/8/14 ساعت: 16:53
[unable to retrieve full-text content]از دیروز اصفهان هوا بارونی شده بارون میاد خیلی خوب بود... مدت زیادی بود اینجور بارونی ندیده بودم... خدا رو شکر
1087 - تاریخ: 1401/8/11 ساعت: 14:40
صبح بهم زنگ زد، گفت بیا شب بریم فلان جا غذا بخوریم. گفتم باشه خیلی خوبه، هوا ابری بود، دوباره تماس گرفت: نه اونجا نریم محیط باز، یه موقع بارون میاد، باد میاد اذیت میشیم... و رفتیم جایی دیگه...خیلی لذت بخش بود... فقط یه موضوعی ناراحتم کرد، که فرصت نشد بخوام درموردش صحبت کنم... قطعا در اولین فرصت به ا...
1086 - تاریخ: 1401/8/8 ساعت: 13:39
خاااااک بر سر من!!!خاک برسر من که شک دارم و دو دل هستم برای ادامه کارای مهاجرتم!!لعنت بهت سروناز!! که زانوهات لرزید... ترسیدی...برو احمق...با حرفایی که دیروز شنیدی...کی باید گم شه؟! من؟؟؟ یا تو؟؟!!!!!!!!که معلوم نیست وقتی مادرت میرفت طویله زیر کدوم خر و گاوی خوابیده که تو رو حامله شده... تخم حروم......
1085 - تاریخ: 1401/8/4 ساعت: 12:23
امروز ظهر کلاس داشتم... رفته بودم آموزشگاه. کلاس که تموم شد با شاگردم شروع کردیم حرف زدن. درمورد رفتن و نرفتن بود... یه دفعه اشکام سرازیر شد... گفتم من اصلا دوست ندارم برم... معلوم نیست وقتی میرم و برمیگردم کدوم یکی از آدمای دوست داشتنی زندگیم رو از دست دادم...بعد از ظهرهم با یکی از دوستای بسیار عزی...
1083 - تاریخ: 1401/7/24 ساعت: 12:33
امروز رفته بودیم ویلایه چیز خیییلی عجیبی دیدم!یکی از درختای آلوچه شکوفه داشت!!! فک کن همزمان که داره خزون میشه و برگاش میریزه شکوفه هم داشت!! هوا گرم هم نبود، من بافت پوشیده بودم اونجا.خب طبیعیه که به خاطر شرایط آب و هوایی این اتفاق افتاده.اما این اتفاق رو به فال نیک میگیرم... بهار در خزان... چقدر ز...
1084 - تاریخ: 1401/7/24 ساعت: 12:33
۳ هفته پیش، ۳ شنبه بود که متوجه ورم مفصل انگشت دستم شدم... درد هم داشتم. شب قبلش سرکلاس که بودم درد انگشت اذیتم میکرد اما بهش توجه نکردم...تا یک هفته مدارا کردم گفتم خودش خوب میشه... دیدم هیچ تغییر نکرد!رفتم دکتر، منو فرستاد سونوگرافی، دکتری که سونوگرافی میکرد گفت نه کیست هست و نه مایع مفصلی، فقط کش...
1082 - تاریخ: 1401/7/16 ساعت: 16:28
ای کیییییییییییییییییییییییییییییییر تو این اینترنت کییییییییییییییری...کیییییییییییییییییییییییییییییییر تو این فیلتر شکن...کیییییییییییییییییییییییییییییییر کییییییییییییییییییییییییییییییییرکیییییییییییییییییییییییییییییییرAdblock test (Why?)
1081 - تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 14:02
وقت ویزامتریک رو کنسل کردم...چون با این وقتم به شروع کلاسا نمیرسیدم...چون یه سری آدمی که هنوز پذیرش نداشتم رفتن جلو جلو وقت گرفتن، نه خود خوری نه کس دهی گنده کنی به سگ دهی... نه خودشون تونستن برن بدون پذیرش، نه کسایی که پذیرش داشتن تونستن به موقع وقت بگیرن...البته که به تخممپذیرشم رو دیفر کردم برای ...
1078 - تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 14:20
دیروز بعد از ظهر رفته بودم آموزشگاه...نزدیکای چهارباغ و ۳۳ پل هست آموزشگاهمون...اینترنت نداشتم... خدا رو شکر با ماشین رفته بودم... وگرنه نه میتونستم اسنپ بگیرم... و نه تاکسی وجود داشت! باید پیاده برمیگشتم خونه...و نگم از اوضاع و شرایط ملتهب اونجاAdblock test (Why?)
1079 - تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 14:20
محل کارم چهارباغه... امشب ساعت نه که کارم تموم شد میخواستم برگردم خونه. مسیر ۲۰ دقیقهای،۳ ساعت طول کشید...بگیر و ببند بود...کرور کرور موتورسوار میرفت ومیومد... یه شرایط وصف نشدنی...جلوی چشمم ۲ نفر رو حلقه زدن گرفتن... زبونم بند اومده بود... چشمام قفل شده بود روی صحنه... باورم نمیشد دارم همچین صحنهای...
1080 - تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 14:20
[unable to retrieve full-text content]بالاخره تونستم وقت سفارت (ویزامتریک) بگیرم...

برچسب‌های مرتبط

دویست و پنجاه فیلم برتر | دویست و پنجاه هزار ریال | دویست و پنجاه میلیون ریال | دویست و شش | دویست و شش صندوق دار | دویست و سی و پنجمین جلسه شورای عالی کار | دویست و شش تیپ دو | دویست و هفت | دویست و شش تیپ پنج | دویست و شش اس دی