هیچکس مثل مامانم نمیتونه منو به پوچی برسونه...
رفتار ریز و درشتش
حرفای پر از منظور و مفهمومش...
اونقدر قلبش شکسته... اونقد ناراحت و غمگین شدم، که اگر جرئت و جربزه داشتم، زندگیم رو همین الان به انتها میرسوندم... چندین و چند بار توی این موقعیتها قرار گرفتم، که دیگه دوست نداشتم ادامه بدم... ولی خب... چه کنم کم جرئتم...
نمیتونم دیگه خانوادهم بجنگم...
خسته کردن منو...
همیشه توی خونه آخرین نفر بود... و حتی گاها دیده هم نشدم...
خیلی ازتون دلگیرم... خیلی زیاد...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 132