نشستم تمام خاطرات تخمی رو مرور میکنم...
تک تک لحظهخایی که مامان آزارم داد... اعتماد بنفسم رو بگا داد...
شخصیتم رو خرد کرد...
منو نادیده گرفت...
همه رو کامل یادمه... اونقدر روح و روانم رو خدشهدار کرده که انگار همین دیروز بوده تمام این اتفاقات و حرفها...
ای تف بهت...
باید یکبار بهش یادآوری کنم...
که یادش بیاد... حرفهایی که به من زد... کاری که در حقم کرد... ویک بار نگفت اشتباه کردم، معذرت میخوام...
حتی یکبار نخواست دلجویی کنه از من...
بهش میگم... گذاشتم به وقتش بهش میگم...
اگر اگر روز رفتنم رسید... لحظههای آخر قبل از رفتنم بهش خواهم گفت...
این لحظه رو هزار بار زندگی کردم، و با خودم تصور کردم... باید بهش بگم...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 109