1158
-
تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 14:03
[unable to retrieve full-text content]سروناز عزیزم امروز رو به خاطر بسپار... اینکه چجوری دلت شکست و خرد شد...
1157
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 15:55
به اصرار دوستم امروز ساعت ۱ بعدازظهر حرکت کردم به سمت اون، شهرش ۱ ساعت با شهر من فاصله داره. رفتم پیشش، با خواهرم بودم... نشستیم گفتیم خندیدیم بازی کردیم تا اینجای کار در لحظه بهم خوش گذشت و یکم از اون فشار منفی روحی روانی کاسته شد...گفت دوستم دعوت کرده جشن گرفته و پارتی و مهمونی... برا سال نو.گفتم ...
1156
-
تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 7:29
یه مشت آدم معتاد و مست ریختن تو شهر، قطار، دانشگاه... طرف میاد گدایی که بره آبجو بخره مست کنه...از کنار این مهاجرای بیخانمان که رد میشی بوی تعفن الکل و شاش!! آدمو خفه میکنه...واقعا من چرا باید کنار همچین آدمایی قرار بگیرم؟! چرا باید از کنار من رد بشن؟! من تاحالا تو زندگیم همچین آدمایی ندیده بودم...چ...
1154
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:19
امروز مامانم اینا بعد از ۲ سال از فوت مامانجونم، خونشو فروختن...و من این سر دنیا غم و غصه وجودم رو فراگرفته... یه بغضی تو گلومه... ریزریز اشک میریزم اما خالی نمیشم...دلم تنگ میشه برای خونش، برای حیاطش، آشپزخونه و زیرزمینش، طبقه بالاش... درای اتاقاش که شیشهرنگی بودن... اپن دکورای خوشگلش که کندهکاری و...
1155
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:19
امروز متوجه شدم تمام اون حس و حال خرابی که داشتم علتش pms بوده...بدترین و شدیدترین دگرگونی روحی و روانیای یود که تا حالا تجربه کرده بودم... سیاهی و پوچی محض... به ته خط رسیدن... امید نداشتن... گریه و گریه... فقط فکر کردن به چیزای بد و ناراحت کننده... تکرار کردن خاطراتی که باعث خراب شدن حالم میشدن......
1153
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 15:55
نمیدونم چرا اینجوری شدمقبلا هرلحظه اوضاع احوالم ثبت میکردمروزی دو سه تا نوشته ثبت میکردماما الان... الان که در حال کسب تجربه هستم، همزمان دارم هزاران موضوع جدید و مختلف رو میبینم و زندگی میکنم... سکوت کردم... شاید اونقدر پر از احساسات عجیب و پیچیده هستم که نمیدونم چی رو بنویسم...گاهی فک میکنم همون ب...
1150
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 11:01
اتفاقا زیادهنوشتنیا زیادهنمیدونم چرا دیگه نمیتونم چیزی بنویسم، نمیتونم چیزی ثبت کنم...تغییر کردم...هم خیلی تنهام خیلی دورم شلوغههم کاری برای انجام ندارم فعلا بعد از امتحان، هم اینکه خیلی خیلی سرم شلوغه و وقت کم میارم برای انجام کارام...اصلا اوضاعی شده!...قاطی کردم خودمم...اما اوضاع رو یواش یواش دارم...
1151
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 11:01
نمیدونم چه احساسی دارم...کلا پریشونمبه شدت دلتنگ خونه و خونواده و ...دیگه شاد نیستم...نمیدونم چه کسی باید تاوان این حال خراب ما رو پس بده؟ کی باعث شده که ما تا این حد تنهای تنها باشیم، چرا ما رو از خونه و زندگی خودمون روندن؟؟؟فعلا دارم این روزا رو تحمل میکنم، تنها چیزی باعث میشه برنگردم، بودن خواهرم...
1152
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 11:01
وای خدای من!!۲ سال پیش مادربزرگم فوت کرد!!! انگار که همین دیروز بود!!!! واااااای باورم نمیشه!!!!!یادمه اون لحظهای که شنیدم رفتی، شب بود، نشسته بودم پای کتاب دفترم داشتم زبان میخوندم، هنوز دقیق یادمه کدوم صفحه بوداتفاقا دو سه شب پیش خوابشو دیدم... خواب دیدم تشییع جنازه مادربزرگمه، من دور ایستاده بودم...
1147
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:33
ایرانو ترک کردم چون اونجا خوشحال نبودم، و این اتفاق هم منو خوشحال نکرده و نمیکنه...روزی نیست که به برگشت فکر نکرده باشم... روزی نیست که بلیطای برگشت چک نکرده باشم... توی تمام این ۵ ماه...همچنان دارم ادامه میدم. به ته خط رسیدم بعضی وقتا... بعضی وقتا خیییلی راضی و موفق بودم... اما احساس خوشحالی نداشتم...
1148
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:33
دیروز به شدت خسته بودم. یکی از سختترین امتحانای زبان آلمانی رو دادم. DSH. و با اینکه به سؤالا خیلی خوب جواب دادم اما اونقد که تحت فشار بودم توی این مدت اصلا احساس سبکبالی و راحتی نمیکنم بعد از امتحان... الان به نسبت دیروز خیلی حس بهتری دارم... خیلی خیلی حس بهتری دارم خدا رو شکر... سختیای مهاجرت دونه...
1149
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:33
از روزی که رسیدم، منتظر امروز بودم...نتایج امتحان زبانمون اومد...DSH3تبریک میگم به خودم...باید دستای خودمو ببوسم. باید انگشتای خودم رو ببوسم... که اونقدر درس خوندن... که تونستن جوابای صحیح رو بنویسن...تا اینکه من امروز با غرور بخوام با مدیر sparchzentrum صحبت کنم...امتحان dsh یکی از سختترین امتحانا ...
1145
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 20:42
[unable to retrieve full-text content]یه مدته درگیرم، سرم خلوت بشه میام یکم مینویسم فقط خواستم اینجا یاد آوری کنم به خودم، که هنوز هستم...
1142
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:52
۴ روز دیگه میشه ۲ ماه که مهاجرت کردم...روزای عجیب غریبی پشت سر گذاشتم... چالشهای اساسی رو رد کردم به گمونم...دوشنبه امتحان میانترم داشتیم ولی آنلاین بود. امروز بخش نوشتاریمون رو آورده بود معلممون و غلطامون رو گرفته بود... فقط و فقط ایراداتم به آنلاین بودن امتحان برمیگشت...روز چهارشنبه هم بعد از کلاس...
1143
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:52
وقتایی که تو خیابون راه میرم، به ساختمونا و ماشینا نگاه میکنم، به خودم میگم، سروناز!!!!! واقعا داری تو خیابونای آلمان قدم میزنی؟این واقعیه؟ گاهی وقتا فراموش میکنم.مثل الان میرم لب پنجره اتاقم و به سقفای شیرونی نگاه میکنم تا مطمئن بشم آلمانم...دو سه روز پیش که با خواهرم رفته بودم خرید، تو مسیر برگشت ...
1144
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:52
۱۳ هر ماه میلادی که میرسه، روز شمار من شروع میشه. ۱۳ آپریل بود که اومدم آلمان. انگار توی تقویم دوتا تاریخ تولد دارم. ۲۰ آذر و ۱۳ آپریل...امروز شد دقیقا ۳ ماه که اینجا هستم... دلم برای سروناز قبلی هم تنگ شده. اما این سرونازی که الان داره نفس میکشه، کلی توی همین مدت کوتاه تجربه پیدا کرده، کلی رشد کرده...
1137
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 18:33
اصلا نمیدونم از چی و کجا شروع کنم!قبل از اینکه بیام خییییلی نگران و مضطرب بودم، استرس داشتم... اما الان که توی موقعیت هستم میبینم کمتر از اونچیزی که فک میکردم نگران کننده هست... میشه راحت حل شد توی محیط... خیلی سادهتر از اونچیزی بود که از دور بنظر میرسید...این چند روز فقط دنبال گرفتن وقت برای تایید ...
1138
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 18:33
خیلی حس خوبی دارم... آزاد...رها...خیلی راحتمخیلی زیاداونقدر آرامش اینجا زیاده که باورم نمیشه!!!مگر میشه! این حجم از آرامش! سبکبالی!!انگار خوابمAdblock test (Why?)
1135
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 16:24
۲۴ سال شد...۲۴ سال پیش، توی همچین روزی پدرم رو از دست دادم...چقدر این روزا کم دارمش...بابا، هر نفسی که میکشم، به یادت هستم... همیشه و همیشه همراه من هستی♥️هیچکس نمیتونه تو رو از قلب من بگیره...Adblock test (Why?)
1136
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 16:24
دیروز بعدازظهر رسیدم آلمان.۱۳ آپریل بلیط داشتم. از اصفهان اومدم فرانکفورت. با پرواز ترکیش بودم. اصفهان استانبول، استانبول فرانکفورت... کلا حدود کمتر از ۱۰ ساعت طول کشید. ادامه بدیم ببینیم چی میشه... Adblock test (Why?)