صبح بهم زنگ زد، گفت بیا شب بریم فلان جا غذا بخوریم. گفتم باشه خیلی خوبه، هوا ابری بود، دوباره تماس گرفت: نه اونجا نریم محیط باز، یه موقع بارون میاد، باد میاد اذیت میشیم... و رفتیم جایی دیگه...
خیلی لذت بخش بود... فقط یه موضوعی ناراحتم کرد، که فرصت نشد بخوام درموردش صحبت کنم... قطعا در اولین فرصت به این موضوع اشاره میکنم، میدونم چجوری بگم... با شوخی و خنده...
+چرا هرچی تلاش میکنم، از خودم راضی نمیشم که نمیشم! همش احساس میکنم اونجور که باید خوب و بینقص نیستم...
++کاش میشد... ایکاش شادی درونی رو لمس کنم... اونقد خوشحال باشم که خوابم نبره، هی به خودم یادآوری کنم و بگم، سروناز خواب نیستیا! بیداری!... نه که مثل الان از فکر و خیال بیخواب بشم... ولی خب از طرفی شاید به خاطر هدفی که دارم و مسیری که انتخاب کردم برای ادامه زندگیم، اصلا حرفی رد و بدل نشه... و شاید اصلا همچین موضوعی پیش نیاد...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 142