چهارصد و پنج - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:37
وقتي خوندم كه همسر نماينده هاي شهرضا و مباركه رو گروگان گرفتن خييييلي ناراحت شدم، با خودم گفتم زنهاي بيچاره حالا معلوم نيست چه بلاااايي به سرشون ميارن... خقيقتاً خيلي ناراحت شدم.xa0 تا اينكه يهو يادم اومد مباركه نماينده مجلسش يه خانمه، بعدش هم فهميدم نماينده شهرضا هم خانمه. پس همسراشون كه گروگان گرف...
چهارصد و شش - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:37
[unable to retrieve full-text content]حقيقتاً خيلي وحشتناكه... خيلي تمام غم و غصه هام يادم رفت!!! خدا بخير كن
چهارصد و هفت - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:37
چون تو رو نكشتن شد تر-قع بازب؟؟؟؟!!!!!!ميخوام بدونم اگه تو يكي از اين انفجارا تو كشته ميشدي اسمش چي ميشد؟؟؟؟؟؟؟ چون مأمور فضاي سبز مرده اسمش تر'قع بازيع؟! دوازده نفرو زدن تيكه پاره كردن! به جز اونايي كه مجروح شدن. جون اينا اگه برا تو ارزش نداره بقيه مردم خيلي ناراحتن. تو پنج ساعت نتونستين پنج شيش نف
چهارصد و سه - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 15:45
خب هنوز زندگی داره عمرمو به گند میکشه و میره... انگار شادی زندگی من تموم شده. دلم برای شادی و سرزندگی سالهای قبلم تنگ شده... وقتایی که شـــــــــــاد و خندون بودم. وقتی که اعتماد بنفس زیادی داشتم... وقتی که توجه همه به من جلب میشد! وقتی که پر بودم از انرژی... حالا چی؟! اونقدر شکننده شدم که با یه حرک
سيصد و نود و هشت - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:37
[unable to retrieve full-text content]عاااشق مهدي سلطاني ام... همينطور عاشق علي زندوكيلي xa0
چهارصد - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:37
رانندگي رو شروع كردم. خوب بود، بايد ادامه بدم.هنوز از خودم و ناتوانيم خجالت ميكشم... واقعا ديگه كي رانندگي بلد نيست؟! بايد خودمو سرزنش كنم تا بتونم ادامه بدم... واقعا من چي كم دارم نسبت به يه سري دوستاي دست پا چلفتيم كه اونا رانندگي بلدن. اه! سروناز! خاك بر سرت
چهارصد و يك - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:37
من اگر بتونم بفهمم مامان هر از گاهي چِش ميشه با من كه يهو شرو ميكنه به بي محلي! خيلي عالي ميشه... نميدونم واقعاً امروزم از همون روزاس كه از وسط روز يهو شروع شد، اصلاً يه حاااالي ميشه ها!! خيلي عجيبه. اصن خيلي دلم ميشكنه ازش! من كه نه كاري كردم نه حرفي زدم اعصابم بهم ميريزه از اين كارش...
سيصد و هشتاد و هشت - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
[unable to retrieve full-text content]از بي اعصاب شدگانيم...
سيصد وهشتاد و نه - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
ديروز دو ساعت و نيم توي صف ايستادم تا برم و از ته دل بنويسم حسن روحاني. همين... xa0 دست هايم را در باغچه ميكارم، سبز خواهم شد، ميدانم، ميدانم؛ و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام تخم خواهند گذاشت... (فروغ جان)
سيصد و نود و دو - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
مينو خالقي كه معرف حضور همه هست... به خاطر يه عكسي كه تو پيج مسيح علينژاد(آزادي يواشكي) فرستاده بود بعد از انتخاب شدن براي مجلس، بركنار شد... خب هنوز صندليش توي مجلس خالي بود ديروز اصفهانيا نذاشتن اون صندلي به اصولگرا برسه... خوشحال شدم...
سيصد و نود و سه - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
Home| Email | M0zHgAn | ArcHivE |Profile سيصد و نود و سه انگار نشد!!! با اختلاف ١٠ هزار تا!!!!!!!!تا كامران موند لعنتي... + تاريخ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 9:52 نويسنده سروناز |
سيصد و نود و چهار - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
با گوشي جديدم مشكل داشتم براي بلاگفا! امروز ديدم كه براي گوشي آپديت اومده، آپديت كردم و الان كه سايت باز كردم ديدم كه بله مشكلش حل شده... xa0 + عليرضا اومد اصفهان از دوشنبه تا پنجشنبه ظهر اينجا بود. رفتم ديدنش كلي گشتيم، ميدون امام رو كلشو دور زديم، سيتما رفتيم، غذا خورديم، قدم زديم... دستمو گرفته ب...
سيصد و نود و پنج - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
يعني آرزو به دلم موند يه بار فقط يك بار با من اينجور باشه... خيلي چيزاي ريز هست كه ديدم و دلم شكسته... نميدونم چي بگم والا... دوس ندارم ديگه بيشتر از اين لــِــــــــــه بشم... ديگه واقعا دارم تمام سعيمو ميكنم كه از اوضاع رها بشم، اما هركار ميكنم نميشه كه نميشه...
سيصد و نود و شش - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:02
جمعه برا خواهرزادم يه تولد كوچيك گرفتيم، خودمون بوديم و مادر پدرشوهرش... بعد از سه ماه تازه از فرنگ اومده بودن. دخترشون زايمان داشته اسفند.xa0 پدرشوهرش بهم ميگف سروناز عامو برو بچسب به زبانت، هرچي زبان يادبگيري بازم كمه. خيلي پدرشوهرشو دوس دارم. خييييلي پيرمرد ماهيه❤️
دویست و پنجاه و شش - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:05
در طول پرواز بچه خواهرم داشت گریه میکرد. کلافه شدیم. دیگه روسری سرم نبود، خواهرم گفت روسریت افتاده، منم که بچه بغل کرده بودم، عصبانی، گفتم به جهنم الان میکنمش میندازم رو زمین رو لگدش میکنم... دلم میخواست پاره پارش کنم... xa0 به مامانم میگم اون استادی که خرمشهر رفتم پیشش خیلی ماهه خیلی آدم خوب و مهرب...
دویست و پنجاه و هفت - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:05
پاک کن سروناز، آدمایی که روی اعصابتن، آدمایی که شخصیت تو رو زیرپا میذارن، آدمایی که خودشون هیچی نیستن میخوان تو رو ندید بگیرن... وقتی عمو میپرسه سروناز کی برمیگرده از آبادان، مامان و خواهر بزرگه تعجب میکنن، که واااا؟! چرا از سروناز سراغ میگیره! اما اگه بپرسه خواهر بزرگه کی میاد هیچ کس تعجب نمیکنخ......
دویست و پنجاه و هشت - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:05
این کاملاً حق منه که درجریان موردای پیشنهاد ازدواج باشم... این اصلاً درست نیست که همه اعضای خونواده بدونن اما من بیخبر باشم، اونم درمورد موضوعی که به من مربوطه!... خیلی زوره بخدا!... چرا من نباید بدونم؟! چرا باید یهویی از وسط حرفاشون بفهمم؟! یا چرا باید توی عصبانیت ها متوجه بشم!! چرا خودشون تنهایی ب...
دویست و پنجاه و نه - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:04
تو سریخوررین، بی اعتماد بنفسترین، له شدهترین و... عضو خونواده منــــــــم... کسی که محبتاش، لطفاش در حق بقیه اعضای خونواده ندیده گرفته میشه... و درنهایت سنگین ترین تهمتا رو بهش میزنن. انگ خیلی ار کارایی رو بهش میزنن که حتی برای یه لحظه هم از فکر و ذهنش عبور نکرده... کسی که همیشه و همیشه شنیده مامان ...
دویست و شصت - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:04
پست قبلی رو وقتی نوشتم که خیلی آتیشی بودم. نوشتم تا تخلیه بشم تا دردم تسکین پیدا کنه تا عصبانیتم کم بشه. باید اعتراف کنم زیادهروی کردم. زیادی به خودم حق دادم. اینجوری نبود که نوشتم. باید پاک بشه☺
دویست و شصت و یک - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:04
دلم خیلی گرفته، کلی گریه کردم، کلی حرف زدم برا خواهر بزرگه... چشمام میسوزه. با استادم قرار داشتم، اونقد دلم گرفته بود که با چشم گریون رفتم دانشگاه. توی مسیر خیلی خودمو کنترل کردم که اشکام نریزن. اما تلافیشو بعد از اینکه اومدم خونه درآوردم... هوا هم به شدّت سرده، ریزه ریزه هم برف میاد. هوا که گرفته، ...

برچسب‌های مرتبط

دویست و پنجاه فیلم برتر | دویست و پنجاه هزار ریال | دویست و پنجاه میلیون ریال | دویست و شش | دویست و شش صندوق دار | دویست و سی و پنجمین جلسه شورای عالی کار | دویست و شش تیپ دو | دویست و هفت | دویست و شش تیپ پنج | دویست و شش اس دی