وای خدای من!!
۲ سال پیش مادربزرگم فوت کرد!!! انگار که همین دیروز بود!!!! واااااای باورم نمیشه!!!!!
یادمه اون لحظهای که شنیدم رفتی، شب بود، نشسته بودم پای کتاب دفترم داشتم زبان میخوندم، هنوز دقیق یادمه کدوم صفحه بود
اتفاقا دو سه شب پیش خوابشو دیدم... خواب دیدم تشییع جنازه مادربزرگمه، من دور ایستاده بودم و داشتم بیصدا اشک میریختم... قبل از اینکه که خاک بریزن روش، گفتم صبر کنید، رفتم بالا سرش، دو زانو نشستم رو زمین و محکم با کف دستم زدم روی رون پام( صداش تو گوشمه) چشم انداخت توی قبر دیدم کفن پیچ شده توی قبره، یه نوزاد لخت هم کنارشه، صورتش رو به زمین بود، من چهرهشو ندیدم. از آدمای اطراف پرسیدم این کیه، جواب دادن این فلانیه( مامانجونم یه بچه داشته قبل از همه دایی و خالههام وقتی ۳ سالش بوده میمیره، همیشه مامانجونم برامون ازش تعریف میکرد). اون لحظه بود که بلند بلند شروع کردم گریه کردن، و با صدای گریه خودم از خواب پریدم... گفته بودم با گریه بیدار شدم... این بود...
ببخشید مامانجون عزیزم که سالگردتو فراموش کرده بودم... ۱۶ مهر بود... معذرت میخوام... ولی میدونی که چقدر به یادتم... چقدر عاشقت بودم و هستم... خیلی خاطرات خوبی دارم باهات... ازت ممنونم برای تک تکه لحظههایی که با من سپری کردی...
همیشه از نبودت میترسیدم... از اینکه خونتو خالی ببینم، چراغ خونتو خاموش ببینم... از اینکه بوی غذا تو خونت نباشه... از اینکه کلید بندازم و در باز کنم اما صداتو نشنوم....
من مردم برات مامانجون...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70