نمیدونم چه احساسی دارم...
کلا پریشونم
به شدت دلتنگ خونه و خونواده و ...
دیگه شاد نیستم...
نمیدونم چه کسی باید تاوان این حال خراب ما رو پس بده؟ کی باعث شده که ما تا این حد تنهای تنها باشیم، چرا ما رو از خونه و زندگی خودمون روندن؟؟؟
فعلا دارم این روزا رو تحمل میکنم، تنها چیزی باعث میشه برنگردم، بودن خواهرمه. اگر اون نبود قطعا برگشته بودم...
میدونم اونجا کسی برام نریده، ولی هرجایی دنبال حال خوب بودم، پیداش نکردم...
نمیدونم کجا حال خوشم رو گم کردم و جا گذاشتم...
دیشب با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم.
از این ترم رسما دانشجو میشم و وارد دانشگاه میشم. گرایش عمران- آب رو انتخاب کردم... این ترم ۳ تا درس برمیدارم.
یکی دو هفته میشه که کار پیدا کردم. توی هایپر مارکت. اونقد راه میرم و بین قفسهها میچرخم که صبح که بیدار میشم مچ پام خم نمیشه، نمیتونم راحت قدم بردارم، اما بعد از ۵ ۶ قدم خوب میشم...
نمیدونم چطور میتونم با این خستگی بدنی کار، درس هم بخونم... بچهها که میگن عادت میکنم... نمیدونم...
خلاصه که گاهی به شدت کم میارم... به شدت... اما رها نکردم...
در طول زندگیم خیلی خیلی سختی کشیدم، کلی زحمت کشیدم، تا به این نقطهای که هستم برسم... اینجایی که از زیرصفر زندگیم رو شروع کنم...
گاهی با خودم حرف میزنم، از خودم میپرسم، سروناز! واقعا ارزش داشت؟! خب که چی حالا؟!
بعد میرم اینستاگرام رو باز میکنم، چندتا از خبرا رو که میخونم، به کاری که کردم و تصمیمی که گرفتم اطمینان پیدا میکنم... فقط میتونم بگم راااااااحت شدم...
آزااااااد
رهاااااااااااااا
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67