وقتایی که تو خیابون راه میرم، به ساختمونا و ماشینا نگاه میکنم، به خودم میگم، سروناز!!!!! واقعا داری تو خیابونای آلمان قدم میزنی؟
این واقعیه؟ گاهی وقتا فراموش میکنم.
مثل الان میرم لب پنجره اتاقم و به سقفای شیرونی نگاه میکنم تا مطمئن بشم آلمانم...
دو سه روز پیش که با خواهرم رفته بودم خرید، تو مسیر برگشت بهش گفتم از اینکه دارم به اینجا عادت میکنم از اینکه حس تعلق به اینجا دارم پیدا میکنم میترسم. از اینکه یواش یواش خیابونا داره برام مثل خونه میشه، اینکه هیچجا زبان فارسی نمیشنوم. هم خوبه هم خوب نیست.
اگه بگم توی همین مدت کوتاه دلم تنگ نشده دروغ گفتم... اینکه بگم اصلا گریه نکردم دروغ گفتم. مثل همین الان که اشکام صورتم رو خیس کرده. اینکه روزانه میرم بلیط برگشت به ایران رو چک میکنم قلبم رو مچاله میکنم. اینکه نمیدونم کی دوباره میتونم خیابونای اصفهان رو ببینم. کی برم کوه صفه... دردناکه یه مقدار
بغض داره منو خفه میکنه...
تا حالا توی زندگیم این حس رو تجربه نکرده بودم. حس خوشبختی و رضایت به همراه ناراحتی...
خیلی تغییر کردم. حس میکنم خیلی به نسبت قبل آدم ساکتتری شدم، خب البته این سکوت ناشی از تنهاییه... این سکوت حتی توی وبلاگم هم مشخصه.
بعضی شبا به زندگی قبل از مهاجرتم فکر میکنم. چقدر پرشور و حال بود. میرفتم سرکلاس با کلی آدم معاشرت میکردم، از طریق همین درس دادن کلی دوست خوب پیدا کرده بودم، باهم میرفتیم بیرون... چقدر میخندیدیم چقدر چرت و پرت میگفتیم... برنامه های سینما و پیتزا... یادش بخیر... ولی خب میدونم این تنهایی موندگار نیست و به زمان نیاز داره تا بتونیم توی محیط جدید وارد بشیم و دوستای خوبی پیدا کنیم.
+ یکی از شاگردام هفته پیش اومد آلمان. البته به خانمش پیوست شده. قرار گذاشتیم رفتیم یه شر نزدیک همدیگه رو دیدیم. 5 نفر بودیم کلی گفتیم خندیدیم، کوبیده درست کردیم خوردیم... خیلی خیلی خیلی خوش گذشت... روز بسیار خوبی بود.
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91