نمیدونم چرا اینجوری شدم
قبلا هرلحظه اوضاع احوالم ثبت میکردم
روزی دو سه تا نوشته ثبت میکردم
اما الان... الان که در حال کسب تجربه هستم، همزمان دارم هزاران موضوع جدید و مختلف رو میبینم و زندگی میکنم... سکوت کردم... شاید اونقدر پر از احساسات عجیب و پیچیده هستم که نمیدونم چی رو بنویسم...
گاهی فک میکنم همون بهتر که نوشته نشه... اونقدر بعضی از چیزایی که این مدت ۶ ۷ ماهه تجربه کردم تأثیر روی من گذاشته که نیاز به ثبت کردن ندارن...
بیشترین چیزی که الان داره اذیتم میکنه، دلتنگی برای خانواده و شهر و کشورمه... کشور و مردمی که همیشه فکر میکردم ازشون متنفرم... اما الان...
و البته سختی و نفهمیدن درسا... دو سه هفته از شروع ترم میگذره، اما هیچی نمیفهمم... تمام حرف های نگفته ام...
ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 63