1154

خرید بک لینک

امکانات وب

امروز مامانم اینا بعد از ۲ سال از فوت مامانجونم، خونشو فروختن...

و من این سر دنیا غم و غصه وجودم رو فراگرفته... یه بغضی تو گلومه... ریزریز اشک میریزم اما خالی نمیشم...

دلم تنگ میشه برای خونش، برای حیاطش، آشپزخونه و زیرزمینش، طبقه بالاش... درای اتاقاش که شیشهرنگی بودن... اپن دکورای خوشگلش که کندهکاری و منبت کاری داشتن... برای تمام لامپا برای تمام ترکای دیوارا و خرابیاش...

برای تماااااااااام خاطرات شیرین بچگی تا ۲سال پیش...

نشستم و اشک میریزم...

+ گذشته از این حس و حال غریبی که فروش خونه مامانجون بهم داده، افسردگی شدیدی رو درون خودم حس میکنم... افسردگی،بیهدفی، بیانگیزگی...هرچیز کوچیکی به شدت منو ناراحت میکنه، میشینم گریه میکنم، وهراتفاق بزرگی دیگه خوشحالم نمیکنه... امروز کلا روتخت بودم... یه کلاس داشتم که نرفتم، حوصله نداشتم... و بقیه روز رو تخت دراز کشیده بودم و تمام وقت غمی که مثل گلوله برفی هرلحظه وهرثانیه داره بزرگتر میشه رو پرورش میدادم... تو یک نقطهای قرار دارم که راه پس دارم و نه پیش... بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که اشتباه کردم، مسیر اشتباهی رو برای ادامه زندگیم انتخاب کردم، پشیمون میشم... عمیقتر فک میکنم با دوستام حرف میزنم، بهم میگن این درستترین کاری بود که کردی... ولی چه فایده! کی از حال خراااااااب من خبر داره؟! همیشه پ هرلحظه به برگشت فکر میکنم... میدونم اوضاع خیلی خرابه، و دقیقا من از این اوضاع خراب کشور فرار کردم... اما حال من خیلی خرابتر از اوضاع کشوره... پوچی محض... سیاهی مطلق... غم بیانتها...

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 15:19

صفحه بندی