1203 - تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 15:42
کلا دیگه خالی شدم از حرف...شدم مثل یه ربات که یه برنامه مشخص بهش دادن. سه روز میرم سرکار، مستقیم میام خونه، اگه تهیه موادغذایی داشته باشم میرم بیرون. در غیر این صورت تا دفعه بعدی که میرم سرکار خونه‌ام.هر چند هفته یه بار هم میرم دانشگاه که با دوستام درمورد یکی از پروژه‌هام حرف بزنیم و انجام بدیم...و ...
1201 - تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 19:27
خواب به چشمام نمیاد گوشی دستمه و هرلحظه صفحه رو رفرش میکنم که خبرای جدید بخونم
1202 - تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 19:27
توی تمام این مدتی که چیزی ننوشتماونقد اتفاقات عجیبی برام افتاده و توی شک هستمکه توان نوشتن ندارمفقط اینو بگم که از ۶۵ کیلو شدم ۵۹ کیلو، در عرض ۱۰ روز شایدم کمتر...هیییچی نمیخورم... هییییچی تمام شد میلاد
1198 - تاریخ: 1404/9/2 ساعت: 21:36
این هفته رفته بودم اشتوتگارت برای کار. یعنی شرکت بهم کفته بود باید برم این هفته اشتوتگارت کار کنم، از شهر خودم داشتم تمام کارا رو انجام میدادم، ولی خی میخپاستن منو از نزدیک ببینن و بعضی چیزا رو حضوری توضیح بدن، چون همه چیز که با ویدیو کنفرانس و تماس تلفنی ممکن نیست! مثلا بعضی چیزا و نکته‌های کوچیک ر...
1199 - تاریخ: 1404/9/2 ساعت: 21:36
[unable to retrieve full-text content]میلاد بهم پیشنهاد داد منم قبول کردم... ببینیم چی میشه... چندین ساله که همدیگه رو میشناسیم، از اولین تدریس زبانی که داشتم میلادو میشناسم
1200 - تاریخ: 1404/9/2 ساعت: 21:36
خیلی حالم خوبهچون یکی دو روزه اومدم ایرانتا آخرای ماه هستم تقریباچقد اینجا حااااالم بهتره... چقدر اینجا شادی بیشتری دارم!!نمیدونم، قبل از مهاجرتم همینجوری بودم یا نه!Adblock test (Why?)
1173 - تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 18:31
کارم شده فقط گریه کردن...گریه کردن و گریه کردن...دیگه بیشتر از این نمیکشم... خسته شدم... دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و برگردم ایران، برگردم خونه، برگردم همونجایی که همیشه ازش ناراحت و ناراضی بودم...این حرفایی که میزنم دلیل بر این نیست که اینجا بده!! اصلا!!! اتفاقا آلمان خیلی خیلی خیلی کشور خوبیه، که...
1172 - تاریخ: 1403/4/15 ساعت: 10:46
نمیدونم چی بگم!توی این چند ماه یه سری اتفاقا برام افتاد... که خب طبق معمول ختم به خیر نشدن، و وسط کار همه چیز خراب شد... ایران که بودم حس میکردم یه چیزایی داره تغییر میکنه، دیگه داشتم مطمئن میشدم... دیگه هیچ گفتگویی نشد... و الان یه چیزی دیدم که کلا حالم گرفته شده... نمیدونم کجای کارو اشتباه پیش برد...
1169 - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:03
[unable to retrieve full-text content]قلبم شکست... صدای خرد شدنش رو شنیدم...
1170 - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:03
قبل از اینکه از خونه بیام بیرون، نشستم به دل سیر گریه کردم، یکم سبک شدم، خالی شدم...لباسامو پوشیدم، رفتم سوپر مارکت سر کوچه پیاز نداشتیم، پیاز خریدم، الانم نشستم توی ایستگاه تراموا بیاد...واقعا همه چیز خوب و عالیه، هیچ مشکلی وجود نداره، به جز تنهایی و دلتنگی بییینهایت. اینجا دوستای خیلی خوبی دارم که...
1171 - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:03
میدونم، میدونم... خودم میدونم که من دارم آرزوی میلیونها ایرانی رو زندگی میکنم، اما این آرزوی من نبود...من فقط دنبال خوشحالی هستم... اما پیدا نمیشه...+ دیروز با چندتا از دوستان دورهم جمع شدیم توی باغ پشت خوابگاه، یکی از بچهها الویه درست کرده بود. نشستیم غذا خوردیم گفتیم خندیدیم... خوش گذشت... اما...+...
1166 - تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 17:55
با مامان بحثم شد...داشتیم حرف میزدیم، اما خب از اونجایی که مامان گاهی زبونش نیش داره و آدما رو میرنجونه با حرفاش، من رو هم رنجوند...دیگه اعصابم نکشید که صحبت رو ادامه بدم، بهش گفتم کار دارم و زرت تماس و قطع کردم و تبلت رو پرت کردم رو تخت...رو زمین نشسته بودم و حرفشو هزار بار مرور کردم، یک جمله گفت ف...
1167 - تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 17:55
خب امسال هم تموم شد...سالی که گذشت برای من پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر از چالش. با اینکه برام خیلی سخت بود اما نمیدونم چطوری اینقدر زمان سریع گذشت، اصلا متوجه گذر زمان نشدم. همه چیز عالیه، خیلی بهتر از تصوراتم پیش میره، خیلی هم خدا رو شکر میکنم برای موقعیتی که دارم، اما میدونی چیه! خوشحال نیست...
1168 - تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 17:55
از اون روزی که با مامانم بحث کردم، نه من زنگ زدم و نه اون.خواهرم زنگ زد که من سرکار بودم و فرداش دوباره زنگ زدخیلی هم احساس آرامش دارم... فقط گاهی وقتا عذاب وجدان میاد سراغم، که این عذاب وجدان هم ریشه در رفتار مامان با من داره، که هیچ وقت حق این رو بهم نداد که از حقم دفاع کنم، هر موقع از حقم دفاع می...
1165 - تاریخ: 1402/12/20 ساعت: 15:34
[unable to retrieve full-text content]خداحافظ کشور عزیزم خداحافظ اصفهان عزیزم به امید دیدار...
1162 - تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 21:09
آرامشی رو دارم حس میکنم این روزاکه هییییچ وقت در تمام این ۳۳ سال زندگی نداشتم...خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم...به خاطر تمام سختیایی که بهم داد، و در نهایت اینی شد که الان هستم...سرشاااااار از خوشی و آرامش و امنیت محض...خدایا هرچقدر که بگم شکر، باز کم گفتمواقعا نمیدونم چطوری باید شکرگزارت باشم، ک...
1163 - تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 21:09
خونه...وای خدا انگار دارم خواب میبینم که برگشتم... از طرفی هم انگار روزای ایران نبودنم رؤیا و خیال بوده...لحظههای خیلی خوبی رو میگذرونم... هر دقیقه که توی هواپیما میگذشت از گذر زمان لذت میبردم... خیلی حس خوب و بینظیری بودوقتی منتظر بودم چمدونام رو بگیرم، از پشت شیشه مامانم اینا رو دیدم که دارن برام ...
1164 - تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 21:09
فک میکردم رفتار مامانم عوض شده...اما هرررررگزززززززمگه میشه توی چندماه یه آدم عوض بشه؟! خیر... غیر ممکنه...من با خودم پول آورده بودم که ریال کنم... برام یه مقدار پول ریخت به کارتم و گفت تا قبل از اینکه بری نقد کنی اینو داشته باش، من رفتم یورو فروختم و پول اومد به کارتم، گفتم مامان شماره کارتتو بده ک...
1160 - تاریخ: 1402/11/16 ساعت: 15:02
بلیط خریدم، یکی دوهفته آینده بلیط دارم... بعد از ۹ ماه میخوام برم خونه...نمیدونم چجوری حسم بگم...خیلی دلم تنگ شده...دلم برا آدمایی تنگ شده که اصلا شاید منتظرم نیستن...آدمای غریبه منظورم نیست، خانواده رو میگمفرقی نداره کجا زندگی میکنم و چندنفر آدم کنارم هست... من همیشه تنهام... همیشه تنها... یه حس عج...
1159 - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 15:47
[unable to retrieve full-text content]خدایا شکرت... شکر... شکر که آلمان زندگی میکنم... بعضی وقتا ناشکری میکنم، غر میزنم... اما شککککررررر

برچسب‌های مرتبط

دویست و پنجاه فیلم برتر | دویست و پنجاه هزار ریال | دویست و پنجاه میلیون ریال | دویست و شش | دویست و شش صندوق دار | دویست و سی و پنجمین جلسه شورای عالی کار | دویست و شش تیپ دو | دویست و هفت | دویست و شش تیپ پنج | دویست و شش اس دی