در ادامه نگرانی نسبت به مادر بزرگم:
چند روزه همش تو فکرم، مامانجونم سنش زیاده... با خودم میگم اگر زبونم لاااال یه روز رسید که دیگه نبودش من چه خاکی بر سر بریزم؟! (اشک از چشمانم سرازیر میشود و سُر میخورد روی گونههایم)
یه مدت بود خیی میرفتم خونش، براش غذا میبردم، مینشستم پیشش دوکلام حرف میزدیم یاد خاطرات میکردیم برمیگشتم خونه، هرچند حرفای تکراری...
از وقتی کلاس زبان میرم کمتر براش وقت گذاشتم، کمتر تلفنی باهاش حرف میزنم، یه بار فقط براش غذا بردم...
بچه که بودم(قبل از هفت سالگی) با گریه و زاری بعد از چندروز موندن خونش، منو برمیگردوندن خونه... بابام قم کار میکرد اون زمان، وقتی میومد اصفهان اگر خیلی دلم براش تنگ شده بود داوطلبانه میرفتم خونه، وگرنهبابام به زور منو میبرد خونه که یکم پیشش باشم ،اون زمانم بچه کوچیک خونه من بود و به شدددددت علاقهمند به بابام و همینطور اون علاقهمند به من.
نمیدونم چی شد که اینقدر دوووور شدم از خونه مادربزرگه... خونهای که غییییرممکنه ازش دست خالی برگردم... غذا، خوراکی، شکلات، پول، دعای خیر همه اینا نصیبم میشه و برمیگردم...
بغض داره منو خفه میکنه...
خدا میدونه هر موقع که تلفن خونه زنگ خورد و مامانجونم حالش بود (یا قلبش درد گرفته بود یا کلیههاش براش مشکل ساز شده بودن) من چی میکشیدم تا مرخص بشه از نگرانی... تا اون لحظهای که مامانم برسه خونه مامانجون و خبر بده از حالش... من با قرص خواب میبرد اون شبا...
من دیگه طاقت از دست دادن هیچ کدوم از اعضای خانوادمو ندارم. ایکاش قبل همهشون من برم...
امروز برای اینکه از شدت عذاب وجدانم کم بشه دوبار با مامانجونم حرف زدم. فردا که کلاس دارم هیچی، تا آخر هفته که آزادم حتما میرم بهش سر میزنم، به مامانم میگم براش غذا هم درست کنه ببرم، بخوره جیگرش حال بیاد جون بگیره
خورش کدو خیلی دوست داره، میگم واسش درست کنه
تمام حرف های نگفته ام...
ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 212