خرید بک لینک

درباره سایت

تمام حرف های نگفته ام

امکانات وب

دلم گرفته...

يهو چشمم پر از اشك ميشه،سرمو بالا نميارم كه كسي نبينه، خودمو كنترل ميكنم و وقتي اوضاع به حالت عادي برگشت سرمو بالا ميارم...

هوس پنجره اتاقمو كردم توي خوابگاه. تخت بالا بودم

پنجره روبروم بود. پرده رو هميشه ميزدم كنار كه بتونم بيرونو ببينم اتاقمون صبحا نور خورشيدو نداشت و اذيت نميشديم به خاطر اينكه پرده كنار بود.

وقتي روي تختم دراز ميكشيدم به راحتي بيرون ديده ميشد. اتوباني كه به مشهد ميرفت مشخص بود. چشم ميدوختم به ماشينا تريلي ها و اتوبوسايي كه تو دل شب داشتن ميرفتن مشهد...

چقدر خوش بودم، هيچ غصه اي نداشتم نگران هيچي نبودم. اصلاً انگار آينده اي وجود نداشت كه بخوام بهش فكر كنم و نگرانش بشم.

خيلي دلم واسه اون روزا تنگ شده.

ايكاش اون زمان هيچ وقت نميگذشت. با تمام سختياي خوابگاه بهتريييييييين روزاي عمرم بود. خيلي جوون و سرحال بودم.

دلم به حال خودم ميسوزه چقدر روح و روانم پير شده...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

صفحه بندی