502

خرید بک لینک

امکانات وب

با مامانم رفتیم سینما

خانه دختر دیدیم.

خوب بود، بد نبود. به نظرم تموم شدنش یه جوری وگرنه بقیش خوب بود.

قبل از اینکه سانس شروع بشه با مامان یه چرخی توی چارباغ زدیم، دیگه نرسیده به سینما بودیم که یه زنی از روبرو اومد به مامانم گفت خانم گردنتو بپوشون.

همین یک جمله برای انفجار من کافی بود.

از اونجایی که من آدم آروم و کم حرفیم این حرکت خیلی از من بعید بود. از عصبانیت زیاد کنترل خودمو از دست دادم و برگشتم و با صدای خیییییییلی بلند بهش گفتم دلش نمیخواد، یهو برگشت و آروم گفت خودتم موهاتو بکن تو، فقط نرفتم بزنم تو صورتش، اینبار دیگه با صدای بلند فریاد زدم، خفهشو زنیکه دهن کثیفتو ببند، و از کنارش رد شدم.

مامانم یهو برگشت بهم سروناز حیا داشته باش. گفتم حیا دارن که از خودم و حقم دفاع کردم. گفت حواست باشه میگیرن میبرنت. گفتم ببرن از عنم هم نمیتونن بخورن.

عصبانی بودم خیلی زیاد.

امروز بیییییییییییینهایت از خودم راضی بودم به خاطر اینکارم.

احساس موفقیت میکنم.

دیگه اجازه نمیدم هیچ زن یا مردی به خودش این اجازه رو بده که بخواد درمورد ظاهرم نظر بده، هموجا بلافاصله میزنم تو دهنش

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 202 تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 10:59

صفحه بندی