460

خرید بک لینک

امکانات وب

لاكامو پاك كردم، حموم رفتم، تصميم گرفتم، اما نشد.

دلم نماز خوندن ميخواد، دلم آرامش بعد از نماز مغربو ميخاد كه احساس سبك بودن به آدم دست ميده. هميشه بعد از نماز مغرب خيالم راحت ميشد كه همه كارامو امروز كردم و نمازامو خوندم. وقتي نماز مغرب تموم ميشد و جانمازو جمع ميكردم احساس ميكردم يه باري از دوشم برداشته شده...

نزديك سه چهار سالي هست كه نماز نخوندم. البته يه مدت طولاني بود كه نماز و قرآن خوندنم ترك نميشد. دوسه بار قرآن رو خوندم البته با معني، نه اينكه فقط روخوني كنم، درست خوندم.

امروز يهو هوس كردم.دوست دارم بشينم سر جانماز و تا ميتونم با خدا حرف بزنم، درددل كنم، يه عالمه گريه كنم. تا بلكه يكم سبك بشم. از همه تنهايي و غصه هام بگم. بگم و اون بشنوه...

دوست دارم بهم بگه ناراحت نباش سروناز جونم، خودم اينجام. همه چيزو برات درست ميكنم.

كاش ميشد اينجوري باشه. بگيم و برآورده بشه...اما خب نيست ديگه.

ميدونيد، من حتي به اينكه حرفامونم شنيده بشه شك دارم!...

اما به هر حال. دلم يه نماز دِبـــــــــــش ميخاد.

+ ما بريم به درد و ناراحتي و اشكامون برسيم...

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

صفحه بندی