سه شنبه هفته گذشته پاسپورتم پست شد... فرداش رسید... چهارشنبه...
اون لحظهای که پاکت رو گرفتم در خونه رو بستم پلهها رو طی کردم تا رسیدم توی هال... شاید به اندازه یکسال به سرم گذشت، بینهایت استرس داشتم...
نشستم وسط اتاق، پاکت رو باز کردم، منتظر نامه ریجکتی بودم... دیدم یه پاکت کوچیکتر توشه، و پاسپورتم توی اونه...
بازش کردم... پاسپورتم رو دیدم و یک کاغذ تا شده... دنیا تو سرم چررررخ خورد... دیگه پاسپورتم رو پرت کنار و کاغذ رو باز کردم ببینم علت ریجکتی چیه... وقتی تای کاغذ باز شد، دیدم فاکتوره!
و پاسپورتم دست مامانم بود و گفت سروناز!!! ویزا گرفتی!!!
وقتی سرمو چرخوندم بااااااااورم نمیشد که دارم عکسم رو توی ویزا میبینم...
همش منتظر بودم ریجکت بشم، به خاطر ۳۲ ساله بودنم، به خاطر ۹ سال گپ تحصیلی...
اما ویزا رو گرفتم...
باور نمیشه. هی میرم پاسمو باز میکنم نگاهش میکنم...
یه حس خاصی دارم، نمیتونم بگم خوشحالم... تا یکم خوشحال میشم، بلافاصله استرس و اضطراب میاد سراغم...
توی این مسیر فرسوده شدم... زبان پذیرش ویزا... فقط سه تا کلمهست، ولی یک عمر و اعصاب فولادی نیاز داره...
بالاخره رسیدم به اون چیزی که براش تلاش کردم...
توی این یک هفته هی اومدم نوشتم و پاک کردم... نمیتونستم حس و حالمو توی کلمهها بیان کنم.
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 105