خیلی تحت فشار بودم این چند سال...
هرموقع ناراحت شدم عصبانی شدم، اومدم و نوشتم، حس و حال اون لحظهمو ثبت کردم... حرفهایی که توی لایههای زیرین من بود گفتم. حسم توی اون لحظه نسبت به خانواده که خب خیلی سطحی و مقطعیه...
شماها با خانواده یا هرکس بحثتون میشه، عاشقشونید؟! طبیعتا نه! حس خوبی ندارید... من حرفا و احساسم رو بدون سانسور نوشتم، احساسی که هممممهی شماها هم دارید، اما هیچ وقت به زبون نمیارید...
واقعا خسته شدم از قضاوتای بیجا و بیخود!...
با اینکه اکثر مواقع برام پشیزی ارزش نداشت این کامنتای مزخرفی که دریافت میکردم، و اعتنا نمیکردم و حتی جوابی هم نمیدادم به این کامنتای مخرب...
اما خیلی قضاوت شدم...
خستهم دیگه
خسته...
خیلی وقت بود به ننوشتن فکر میکردم... چندین ماهه...
ولی این چند وقت اخیر خیلی کامنتای بدی گرفتم...حرفایی که لایق نویسندههاش بود...
حس میکنم با گرفتن ویزا قصه من اینجا تموم میشه... و دیگه حرفی نمونده...
اما از طرفی عادت کردم، ۱۰ سال اومدم اینجا و نوشتم...
دلگیر و خستهم...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98