1116

خرید بک لینک

امکانات وب

چون ۵شنبه و جمعه نرفته بودم باهاشون، دیشب بعد از اینکه برگشتن بهم پیام داد فردا صبح میخوایم بریم کوه. ساعت ۹ ۹:۳۰ میای؟

یکم مکث کردم، فکر کردم... برم؟ نرم؟

میدونستم اگه نرم از صبح تا شب تو خونه باید بشینم. گفتم آره میام

رأس ساعت ۹:۳۰ توی پارکینگ تلهکابین بودم... نشسته بودم توی ماشین تا اونا هم برسن... دو سه دقیقه نگذشت که دیدم ایستاده کنار ماشین میزنه به شیشه. دیگه کاپشنمو برداشتم کیفمو بستم به کمرم و راه افتادیم... ساعت ۱ هم خونه بودیم. خوب بود، خیلی خوب بود... کلی گپ زدیم خندیدیم. ۴ نفر بودیم... کلی صحبت کردیم...

رفتیم بالا نشستیم چایی و قهوه خوردیم

+ دیشب پسر عموم بهم پیام داد. میگفت میخوام ازت اجازه بگیرم، به بابام بگم به مامانت زنگ بزنه بیام خواستگاری. قبلا هم بهم گفته بود سه چهار بار... ولی هربار یه جوری ردش میکردم... اگر پسر عموم نبود قطعا قبولش میکردم... پسر خوبیه، از این شخصیتاس که میپسندم. آدم جدی و سرسنگین، اما در عین حال بسیار مهربون. تلاشگر... از لحاظ مالی هم در حد خودمون هستن. اما این که پسر عموم هست، اصلا برام قابل هضم نیست... دقیقا مثل خواهر برادر بودیم، خصوصا قبلا که سن و سال کمتری داشتیم و کمتر وارد مشغله و مشکلاتمون شده بودیم همیشه با بچههای عموم بودیم... بهش گفتم من وضعیت پایداری ندارم... اصلا معلوم نیست زندگیم به کدوم سمت و جهت میره... میمونم یا میرم... به خاطر همین نمیتونم وضعیتم رو از این پیچیدهتر کنم...

تمام حرف های نگفته ام...

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 16:10

صفحه بندی