امروز با مامانم بحثم شد
یه سری از حرفایی که باید بهش میگفتم...
همیشه از وقتی بچه بودم از من بدش میومد... ۳۲ ساله دارم با این احساس توی این خونه زندگی میکنم...
هیچ وقت حس دوست داشته شدن رو توی خونه نفهمیدم... هیچ وقت نفهمیدم اینکه مادر بچهش رو دوست داشته باشه چجوریه... هرموقع مشکلی برام پیش اومده با خونسردی و بیمحلی از کنارم گذشته... هرموقع مریض شدم و نیاز داشتم کسی کنارم باشه با هزارتا غرغر اومده پیشم...
ولی میبینم که با خواهر برادرای دیگه خصوصا بزرگه چه رفتاری داره... خواهر بزرگه رو خیلی خیلی دوست داره... خیلی...
هیچ وقت انتظاری ازش نداشتم... هیچ انتظاری... فقط میخواستم منو ببینه، گوش بده بهم...
بهش گفتم باشه منمه همیشه اونی بودم که تو خونه ازش متنفر بودی و طردش میکردی... من که مثل بچه بزرگه نیستم که مورد علاقهت باشم...
یهو قاطی کرد... کی گفته ؟؟ کی همیچین حرفی زده... گفتم نیاز به کفتن نیست... درک کردنیه حس کردنیه...
خداشاهده خسته شدم از توی این خونه زندگی کردن... دوس دارم همش بیرون از خونه باشم. از اینکه میرم سرکلاس و کار میکنم لذت میبرم... وقتایی که با دوستام وقت میگذرونم خوشحالترین آدم روی زمینم... چون دورم ازشون... چون توی خونه نیستم... چون از اعضای خانوادهام که به شدت تخمی هستن دور هستم
هزاربار بهشون گفتم، که من در قدم اول دارم خانواده فرار میکنم... امروز هم یادآوری کردم بهشون...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 107