امروز دیگه به صورت قطعی ختم مهاجرتم رو اعلام کردم...
یورو شده ۴۷تومن...
تمکنم یه مقدار خیلی زیادیش آماده شده... یه مقدار دیگه هم طلا دارم که میشه فروخت و تمکن رو کامل کرد... اما من اگر یک سنت از تمکنم کم بشه، نمیتونم اقامتم رو تمدید کنم... و خب از همون روز اول هم طبیعتا نمیتونم کار پیدا کنم و برم سرکار... پس فقط میمونه یوروهایی که بردم، و اگر بهشون دست بزنم، مجبور میشم به وطن عزیز و دوستداشتنی بازگردم... اقامت بی اقامت...
من تقریبا وسایلم رو داشتم آماده میکردم، دوتا چمدون مناسب خریده بودم... وسایلمو کم کم میریختم توی چمدونم... که موقع رفتنم دست و پاچه نشم...
کلاسم که تموم شد، ساعت ۱۰ بود که دیگه رسیدم خونه، خسته و هلاک... چمدونا رو باز کردم، دونه دونه وسایلی که کار کرده بودم و خریده بودم دیدم و برای هرکدومشون یه دنیا اشک ریختم... بیصدا اشکام سرازیر بودن... چقدر رفتم درس دادم و اومدم، به امید اینکه با حقوقم فلان چیز بخرم ندارم برای آلمان...
و زندگی من در همین نقطه برای همیشه به پایان رسید... پس از این همه زحمت، زمان پول... یک مرتبه کل زندگیم و برنامهمم دود شد رفت هوا...
از حالا دیگه فقط یک مرده متحرک شدم... هیچی برام نمونده... هیچی...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135