خرید بک لینک

درباره سایت

تمام حرف های نگفته ام

امکانات وب

دیروز با مامان رفتیم خواهرم گذاشتیم فرودگاه، بعدش رفتیم خونه مامانجون تا باغچهشو آب بدیم...

درختا و گلا خیییییلی بزرگ شده بودن...

پاهام جلو نمیرفت...

نشستم توی حیاط... لب ایوون... پشت به پنجره اتاق مامانجون... نمیتونستم برگردم پشت سرمو نگاه کنم و ببینم اتاقش تاریکه... تلویزیون خاموش... هیچ کس توی اتاق نیست... اونقد گریه کردم که صدام عوض شده بود...

خیلی دلگیر بود... بیش از حد

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 18 خرداد 1401 ساعت: 21:16

صفحه بندی