دیروز با مامان رفتیم خواهرم گذاشتیم فرودگاه، بعدش رفتیم خونه مامانجون تا باغچهشو آب بدیم...
درختا و گلا خیییییلی بزرگ شده بودن...
پاهام جلو نمیرفت...
نشستم توی حیاط... لب ایوون... پشت به پنجره اتاق مامانجون... نمیتونستم برگردم پشت سرمو نگاه کنم و ببینم اتاقش تاریکه... تلویزیون خاموش... هیچ کس توی اتاق نیست... اونقد گریه کردم که صدام عوض شده بود...
خیلی دلگیر بود... بیش از حد

ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170