دیروز با مامان رفتیم خواهرم گذاشتیم فرودگاه، بعدش رفتیم خونه مامانجون تا باغچهشو آب بدیم...
درختا و گلا خیییییلی بزرگ شده بودن...
پاهام جلو نمیرفت...
نشستم توی حیاط... لب ایوون... پشت به پنجره اتاق مامانجون... نمیتونستم برگردم پشت سرمو نگاه کنم و ببینم اتاقش تاریکه... تلویزیون خاموش... هیچ کس توی اتاق نیست... اونقد گریه کردم که صدام عوض شده بود...
خیلی دلگیر بود... بیش از حد

برچسب:
نویسنده: بردیا محمدی