بیست و یک سال گذشت از رفتن پدرم...
سه چهار روزه از نظر روحی و روانی به فروپاشی عظیمی رسیدم...
فک کن امروز با بچه چهار ساله جوری قهر کردم و تهدید کردم که دیگه دلم برات تنگ نمیشه و حرف نمیزنم باهات که اشکشو درآوردم، و با سنگدلی تمام داشتم اشکاشو که میریخت نگا میکردم تا اینکه رفت بغل مامانش...
خستهام... دلم میخواد بشینم و زاااار بزنم...
فک کنم تنبلی تخمدان تا حدودی بدجوری رو دارم تجربه میکنم... پریودم از دو روز کامل هم کمتر بود... اصلا نفهمیدم کی شروع شد کی تموم شد! هر دفعه داره بدتر از قبل میشه
+ حالا هم عذاب وجدان داره نااااااااااااااابودم میکنه... به خاطر رفتارم با بچه خواهرم...
++ ایکاش امشب رو به صبح نرسونم... دیگه حالم از زندگی تخمیم بهم میخوره...
تمام حرف های نگفته ام...
ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 227