میدونید... خسته شدم... چرا زندگی اینجوریه؟؟
دلم میخواد عقب بکشم، برم عقب، تکیه بدم، پامو بندازم رو پام، یک فنجون کاپوچینو داشته باشم، و بشینم زندگی و روزگار و بخت و اقبال خودمو ببینم... ببینم واقعا تلاش ودست و پا زدن من اصلا کوچکترین تأثیری توی روندش داره یا نه؟!
چه شبهایی رو تو اتوبوس به صبح رسوندم، چه روزایی رو تک و تنها توی خوابگاه گذروندم... چه شبایی که فشارم میومد پایین و تک و تنها با اون حال و اوضاع پا میشدم میرفتم کلینیک...تو شهری که تا بحال پامو نذاشته بودم... چی شد؟ هیچی... و اشتباه بعدی ادامه دادن ارشد بود... و شاید بعدی امتحان نظام بود... و تنها کار درست امتحان طراحی رو شرکت نکردن بوده(شاید)...
کاش میشد به همه اونچه که میخوام میرسیدم...
واقعا چی میشه که بعضیا اینقد موفق و راضی هستن؟ کاش میدونستم...
ایکاش چشمی به هم میزدم و ده سال دیگه میرسید...
+ این قصه ناقص سر تکمیل ندارد...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 204