صفحه رو باز میکنم که یکم بنویسم...
اما فقط به صفحه سفید نگاه میکنم... دستم به نوشتن نمیره...
چی بنویسم؟!...
اینکه هر لحظه امکان داره عزیزترینامونو از دست بدیم... اینکه در عین حال گرونی داره کشور رو بگا میده... اینکه این روزای تخمی که داره میگذره عمریه که خدا فقط یکبار بهمون داده... اینکه داره فرصتمون میسوزه... اینکه هیچ اعصاب و روانی برامون باقی نمونده... نه فقط وحشت جنگ معلول اعصاب و روان از آدما ساخت، بلکه این همه فشار و استرس نیز داره از تکتک ماها معلول اعصاب و روان میسازه...
+ چند روز پیش رفتم کتابفروشی جنگل کتاب ترم بعدمو خریدم، اما واااااقعا اصلا نمیشه بشینم بخونم... اصلا انگیزه و شوقی ندارم براش... فقط یکی دو تا درسشو کلماتشو معنی کردم، با خودم میگفتم میشینیم از این تعطیلات استفاده میکنم و از ترم یک تا ترم آخری که خوندم یه دور مرور میکنم... اما این یه برنامه کاملا رؤیایی هست... چون این کارا حوصله میخواد... انگیزه میخواد...
چقدر خوب بود قبلا، از صبح که بیدار میشدم مینشستم به خوندن زبان، روز بعدش کارای ناقصمو انجام میدادم و میرفتم کلاس... این چرخه همینجوری ادامه داشت... با اینکه خیلی تحت فشار بودم و از همه تفریحاتم افتاده بودم، اما واقعا لذذذذت میبردم از لحظاتم...
چندتا سریال نصفه هم دارم که ندیدم، schades of blue, this is us, poldark... نمیدونم چیز دیگهای هم هست یا نه... وقت خوبیه برا کامل کردنشون...
تمام حرف های نگفته ام...ما را در سایت تمام حرف های نگفته ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 217